جمعه 3 خرداد1387
شما تشریف نداشتین !!
تقدیم به آنان که برای آزادسازی خرمشهر ، ازهمه چیز ، حتی بهاری ترین
روزهای عمر خود گذشتند .
اپیزود اول
چهارم آبان ۱۳۵۹ ــــ ساعت ۱۰ صبح
خرمشهر بعد از سی و پنج روز دفاع ، سقوط می کند . آخرین مدافعان با دلی خونین و تنی خسته عقب می نشینند و خود را با قایق به شرق کارون می رسانند . در آن سوی کارون ، بغض یکی از بچه ها می ترکد . به لب رودخانه می آید و رو به شهری که حالا دیگر زیر چکمه های دشمن قرار گرفته ، فریاد می کشد :
خرمشهر ، صدای منو می شنوی ؟ به بعثی ها بگو ما برمی گردیم . ما آزادت می کنیم .
و از آن روز ، غربت خرمشهر آغاز می شود .
******************
اپیزود دوم
سوم خرداد ۱۳۶۱ ـــ عملیات بیت المقدس
خونین شهر ، شهر خون آزاد شد ......
رزمنده ها وارد شهر می شوند ، شهری که تقریبا با خاک یکسان شده است . دشمن بسیاری از ساختمان های شهر را ویران کرده ، و تیرآهن ها را دور تادور شهر کاشته است تا مانع نفوذ رزمندگان ، از سمت آسمان شود . در این میان اما ، مسجد جامع همچنان پا بر جاست . گرچه بر پیکرش آثار خشم دشمن دیده می شود ، ولی جراحاتش را به یمن حضور رزمندگان فراموش کرده است . هر کسی که وارد خرمشهر می شود ، ابتدا سراغ مسجد جامع را می گیرد . در و دیوار مسجد ، بوسیدنی شده است . رزمنده ها در گوشه و کنار مسجد به نماز شکر ایستاده اند . جای خیلی ها خالیست ، برادران جهان آرا ، حسین فهمیده ، بهنام محمدی ،شریف قنوتی ، محمد بروجردی و خیلی های دیگر .

ایران یکپارچه خرمشهر شده است .
خرمشهر ، جمعیت : ۳۶ میلیون نفر
تمام قنادی ها ، در یک چشم برهم زدن خالی می شود . مردم دسته دسته شیرینی و گل پخش می کنند و با بوسه های شادی به هم تبریک میگویند .
سوم خرداد ۶۱ را به خاطر بسپارید .
امروز ، روز پایان غربت خرمشهر است .
******************
اپیزود سوم : کمی بعد از جنگ
وقتی آبها از آسیاب افتاد ! ....
وقتی آبها از آسیاب افتاد ، عده ای در فرودگاه مهرآباد از هواپیما پیاده شدند .

چمدان هاشان پر بود از پول و کارت های اعتباری ، و درون سامسونت برخی دیگر ، پر بود از پرونده ها و مدارک تحصیلی .
آنها که وجودشان را ( لابد برای مملکت !! ) از شر این جنگ حفظ کر
ده بودند،بعد از چند روز استراحت ، خیلی روشنفکرانه پرسیدند : چرا جنگیدید ؟!!!
بعضی ها که صدایشان بر اثر استنشاق گازهای شیمیایی در نمی آمد ، آهسته گفتند : ما نجنگیدیم ، ما دفاع کردیم .
بعضی دیگر که کس و کارشان را در جنگ از دست داده بودند ، گفتند : شما تشریف نداشتید ، یک عده آمده بودند خرمشهر ، و بهنام محمدی سیزده ساله سعی کرد آنها را بیرون کند ، اما نشد . غیرتش تحمل ماندن را نداشت ، رفت .
شما تشریف نداشتید ، هویزه و سوسنگرد را که گرفتند ، چه بلا ها که بر سر زنان و دختران بی پناه آوردند .
شما تشریف نداشتید ، شهرها را که بمباران می کردند ، بچه های کوچک زیر آوار می ماندند .
شما تشریف نداشتید ، ..............
....... ما دفاع کردیم .
......... و گفتگو با این جماعت بی درد چه بی حاصل بود ،
مانند بذری که بر بستر کویر بی آب بنشیند .
ناصر طاهرکرد
سوم خرداد ۱۳۸۷


