تبليغاتX
به وقت سنگسر
امروز 

دوشنبه 23 اردیبهشت1387

سفرنامه بهشت ( قسمت سوم )

 

       سلام یکصدو شصتمین پست وبلاگ من ، با عنوان " سفرنامه بهشت " را پیش رو دارید .

    

 

 حماسه ساز و حماسه پرداز  

 

یادمان شهید دکتر چمران را پس از دیداری مفصل ، به سوی مقصد بعدی ترک می کنیم .

پس از طی مسافتی کوتاه به جاده ی اصلی می رسیم . این جاده ، از چپ به سوسنگرد و از راست به تنگه ی چزابه و بستان می رسد . تنگه ی چزابه برای من یادآور دو نام بزرگ است : شهید حاج حسن شوکت پور * (۱)  و زنده یاد رسول ملاقلی پور .به وقت سنگسر

بعید است فیلم " سفر به چزابه " ملاقلی پور را ندیده باشید . ملاقلی پور گفته بود ، این فیلم را به منظور ادای دین به شهید شوکت پور ساخته است . رسول سینمای ایران ، که روزگاری خود را جامانده از کاروان شهدا می دانست ، تا آنجا که در رمق داشت ، در شناساندن راه ، نام و آرمان شهدا کوشید و لحظه ای از تلاش باز نایستاد .

اما اکنون ، حماسه ساز و حماسه پرداز ، دوباره در کنار همند و خاطرات ناب سالیان دفاع مقدس را مزمزه می کنند .

کسی چه میداند ، اگر ارتباط ما زمینی ها با جهان آخرت و عوالم غیب میسر می شد ، شاید می توانستیم خبرهای تازه ای از جدیدترین فیلم رسول ملاقلی پور در بهشت دریافت کنیم ! در این صورت شک نکنید که رسول ، آنجا هم در ژانر دفاع مقدس فیلم میساخت ! ، البته بدون دردسرهای رایج در سینمای بحران زده ی ایران !   تازه ، کلی هنرمند و بازیگر و متخصص  سینما هم دور و بر او جمعند و جمعشان حسابی جمع است .

    یادشان بخیر .

کجا بودیم ؟ ..... ،  سه راهی دهلاویه .

نگاهم را از روی تابلوی تنگه ی چزابه به سمت سوسنگرد می چرخانم و  حرکت می کنم.  تصمیم می گیریم ابتدا سری به سوسنگرد بزنیم  و بعد از آن به دیدار هویزه برویم .بازدید از تنگه چزابه و بستان را هم به فرصتی دیگر موکول می کنیم .

 

                                                   **************

   

      ۷ - سوسنگرد     ششم فروردین ۱۳۸۷

 

 سوسنگرد یکی از سه شهر دشت آزادگان ، با آب و هوایی گرم و خشک است . این شهر نیز تلخی های اسارت را چشیده است . مردم سوسنگرد یکی از تانکهایبه وقت سنگسر دشمن را که دیوانه وار  تا بازار شهر پیشروی کرده بود ، در همان میانه ی بازار ، به یادگار نگهداشته اند ، تا جنگ و تلخ کامی هایش را همواره به یاد داشته باشند . این غول آهنی ، از منظری دیگر ، البته یک جاذبه ی گردشگری نیز  محسوب می شود .  کمی آنطرف تر ، نگاهمان به یک منبع آب ، بر فراز ۲۰ متری زمین گره می خورد . جای سالمی روی آن نمانده ، اما با این همه زخم ، و به رغم تشنگی جانسوزش ، همچنان پابرجاست !

در شهر گشتی کوتاه می زنیم .

هنوز هم میتوان آثار جنگ را در گوشه و کنار شهر دید . اما سوسنگرد ، شهر " خوش زخمی " ست . تلاش و همت مردمان این دیار ، بسیاری از زخم های جنگ را درمان کرده است ،  ولی درمان برخی از جراحات ، که عمیق تر است ، زمان زیادی می طلبد .

میدان های سوسنگرد ، هر یک به تنهایی ، نمایشگاهی از پایداری و استقامت است . در همه ی میادین ، بدون استثناء ، نمادهای مقاومت و پیروزی ، مشاهده می شود .

به وقت سنگسر

به وقت سنگسر

 

این سمبل ها می خواهند ، تو یک چیز را از یاد نبری :

    ما برای ادای تکلیف جنگیدیم . * (۲)

 

 

دیوارهای شهر از تصاویر شهدا زینت گرفته است ، بویژه شهدای زن . می گویند در آن روزها ، زنان دلاور سوسنگرد نیز در کنار مردانشان به دفاع ایستادند و خیلی هاشان به شهادت رسیدند . آمار شهدای زن سوسنگرد ، که در رزم  رو در رو شرکت داشته اند ، قابل توجه است .

به وقت سنگسر

به وقت سنگسر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پس از ساعتی گشت و گذار و قدری خرید ، سوسنگرد و مردم مهربانش را به خاطره می سپاریم  و راه هویزه را در پیش می گیریم .

 

خداحافظ سوسنگرد  و سلام هویزه ی مظلوم

  پی نوشت :

* (۱) - شهید حاج حسن شوکت پور ، فرمانده پشتیبانی نیروی زمینی سپاه ( در دوران دفاع مقدس ) بود که ابتدا به شرف جانبازی نایل شد و پس از چند سال تحمل رنج ( ضایعه ی نخاعی ) به شهادت رسید .او اکنون در گلزار شهدای زادگاه خود درجزین ، از توابع شهرستان مهدیشهر  آرمیده است .

* (۲)- از بیانات حضرت امام خمینی رحمه الله علیه .

 

                                                    *****************

   

    ۸- هویزه  ،  ساعتی بعد

   

 هویزه در جنوب غربی سوسنگرد قرار دارد ، با مردمانی از نژاد آریایی و سامی که به زبان فارسی و عربی صحبت می کنند .

هر نقطه از خوزستان یاد آور یک نام است . وقتی نام هویزه را می شنوی ، بی اختیار چهره ی شهید علم الهدی در ذهنت نقش می بندد .به وقت سنگسر

۲۷ دی ماه ۱۳۵۹ بود

 محمد حسین علم الهدی و یارانش در نزدیکیهای همین شهر ، به محاصره ی کامل تانک های دشمن در آمدند . آنها در اوج مظلومیت ایستادند ، تا پرواز با قامت های افراشته را به تصویر بکشند .  دشمن حتی به پیکرهایشان نیز رحم نکرد .

در سرمای آن روز زمستانی ، بدن های مطهرشان در زیر تانک ها ...........

می گویند هویزه هنوز ۱۴۶ شهید " لشکر زرهی قزوین " را در سینه نگاهداشته است .

از بی رحمی و قساوت دشمن ، زیاد شنیده بودیم ، اما وقتی هویزه از دست رفت ، آنچه را که شنیده بودیم ، باور کردیم . اگر به دقت گوش بسپاری ، شاید بتوانی التماس های زنان و دختران بی پناه هویزه را ، از پس سالهای دور ، و از آنسوی خرابه های شهر بشنوی . در این حال ، با دردی که بر قلبت چنگ می زند چه می کنی ؟

هویزه بعد از گذشت سالها ، هنوز گرد و غبار جنگ را از سر و روی خود نتکانده است . داغ هویزه  بوی تازگی می دهد . گویی همین دیروز بود .

         ..... خاک تبدار هویزه می داند ، معنای باران فاجعه را 

         آن هنگام که

         خون گرم مردترین مردان روزگار 

          بر بسترش جاری شد .....

        یادشان سبز .

 از هویزه که خارج شوی ، یک جاده ی باریک و طولانی ، در دل صحرایی بی آب و علف ، تو را تا دروازه های طلائیه هدایت می کند . تصمیم می گیریم از همان جاده به طلائیه برویم .  اما تا چشم کار می کند ، بیابان است و بس . تابلویی هم نیست تا باقیمانده ی راه را نشانمان دهد . تقریبا ۲۵ کیلومتر از مسافت را طی می کنیم و  سر راهمان به یکی از یگان های ارتش می رسیم . احساس تشنگی می کنم . از سرباز نگهبان می پرسم : تا طلائیه چقدر مونده ؟ 

جواب میدهد : هفتاد کیلومتر .  

به اندازه ی کافی بنزین ندارم . نکند وسط راه بنزینمان تمام شود ؟ توی این بیابان ، فریاد رسی پیدا نمی شود .  یاد فیلمهایی می افتم که آدمهایش در کویر لم یزرع گرفتار شده اند ! ماکه نمی خواهیم چنین اتفاقی برایمان بیفتد ! خب پس چکار کنیم ؟  معلوم است ، برگردیم .

بله بهتر است از همین راه که آمده ایم ، برگردیم  و خود را به هویزه و سپس اهواز برسانیم .

  مقصد بعدی ، خرمشهر است .

 

                                   ********* 

 

چهارمین و آخرین قسمت از " سفرنامه بهشت " را در روزهای آتی تقدیمتان خواهم کرد .

امیدوارم بپسندید .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:54 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   •