تبليغاتX
به وقت سنگسر
امروز 

جمعه 3 خرداد1387

شما تشریف نداشتین !!

 

    تقدیم به آنان که برای آزادسازی خرمشهر ، ازهمه چیز ، حتی بهاری ترین

    روزهای عمر خود گذشتند .

   

    اپیزود اول

 

چهارم آبان ۱۳۵۹ ــــ ساعت ۱۰ صبحبه وقت سنگسر

خرمشهر بعد از سی و پنج روز دفاع ، سقوط می کند . آخرین مدافعان با دلی خونین و تنی خسته عقب می نشینند و خود را با قایق به شرق کارون می رسانند . در آن سوی کارون ، بغض یکی از بچه ها می ترکد . به لب رودخانه می آید و رو به شهری که حالا دیگر زیر چکمه های دشمن قرار گرفته ، فریاد می کشد :

خرمشهر ، صدای منو می شنوی ؟ به بعثی ها بگو  ما برمی گردیم .  ما آزادت می کنیم .

 و از آن روز ، غربت خرمشهر آغاز می شود  . 

                                          

                                             ******************

  اپیزود دوم

 

سوم خرداد ۱۳۶۱ ـــ عملیات بیت المقدسبه وقت سنگسر

 

خونین شهر ، شهر خون آزاد شد ......

رزمنده ها وارد شهر می شوند ، شهری که تقریبا با خاک یکسان شده است . دشمن بسیاری از ساختمان های شهر را ویران کرده ، و تیرآهن ها را دور تادور شهر کاشته است تا مانع نفوذ رزمندگان ، از سمت آسمان شود . در این میان اما ، مسجد جامع همچنان پا بر جاست . گرچه بر پیکرش آثار خشم دشمن دیده می شود ، ولی جراحاتش را به یمن حضور رزمندگان فراموش کرده است . هر کسی که وارد خرمشهر می شود ، ابتدا سراغ مسجد جامع را می گیرد . در و دیوار مسجد ، بوسیدنی شده است . رزمنده ها در گوشه و کنار مسجد به نماز شکر ایستاده اند . جای خیلی ها خالیست  ، برادران جهان آرا ، حسین فهمیده ، بهنام محمدی ،شریف قنوتی ، محمد بروجردی و خیلی های دیگر .

 

به وقت سنگسر

 ایران یکپارچه خرمشهر شده است

خرمشهر ، جمعیت : ۳۶ میلیون نفر

تمام قنادی ها ، در یک چشم برهم زدن خالی می شود . مردم دسته دسته شیرینی و گل پخش می کنند و با بوسه های شادی به هم تبریک میگویند .

سوم خرداد ۶۱ را به خاطر بسپارید  .                                                           

                                                           امروز ، روز پایان غربت خرمشهر است .     

                                           ******************   

  

   اپیزود سوم  :  کمی بعد از جنگ

  

   وقتی آبها از آسیاب افتاد ! ....

 وقتی آبها از آسیاب افتاد ، عده ای در فرودگاه مهرآباد از هواپیما پیاده شدند .

به وقت سنگسر

 

چمدان هاشان پر بود از پول و کارت های اعتباری ، و درون سامسونت برخی دیگر ، پر بود از پرونده ها و مدارک تحصیلی .

 

 

آنها که وجودشان را ( لابد برای مملکت !! ) از شر این جنگ حفظ کربه وقت سنگسرده بودند،بعد از چند روز استراحت ، خیلی روشنفکرانه پرسیدند : چرا جنگیدید ؟!!!

بعضی ها که صدایشان بر اثر استنشاق گازهای شیمیایی در نمی آمد ، آهسته گفتند : ما نجنگیدیم ، ما دفاع کردیم .

بعضی دیگر که کس و کارشان را در جنگ از دست داده بودند ، گفتند : شما تشریف نداشتید ، یک عده آمده بودند خرمشهر ، و بهنام محمدی سیزده ساله سعی کرد آنها را بیرون کند ، اما نشد . غیرتش تحمل ماندن را نداشت ، رفت .

شما تشریف نداشتید ، هویزه و سوسنگرد را که گرفتند ، چه بلا ها که بر سر زنان و دختران بی پناه آوردند .

شما تشریف نداشتید ، شهرها را که بمباران می کردند ، بچه های کوچک زیر آوار می ماندند .

شما تشریف نداشتید ، ..............

                                                .......  ما دفاع کردیم .

       ......... و گفتگو با این جماعت بی درد چه بی حاصل بود ،

                       مانند بذری که بر بستر کویر بی آب بنشیند  .

 

                                                                                          ناصر طاهرکرد

                                                                                       سوم خرداد ۱۳۸۷

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 6:3 بعد از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 23 اردیبهشت1387

سفرنامه بهشت ( قسمت سوم )

 

       سلام یکصدو شصتمین پست وبلاگ من ، با عنوان " سفرنامه بهشت " را پیش رو دارید .

    

 

 حماسه ساز و حماسه پرداز  

 

یادمان شهید دکتر چمران را پس از دیداری مفصل ، به سوی مقصد بعدی ترک می کنیم .

پس از طی مسافتی کوتاه به جاده ی اصلی می رسیم . این جاده ، از چپ به سوسنگرد و از راست به تنگه ی چزابه و بستان می رسد . تنگه ی چزابه برای من یادآور دو نام بزرگ است : شهید حاج حسن شوکت پور * (۱)  و زنده یاد رسول ملاقلی پور .به وقت سنگسر

بعید است فیلم " سفر به چزابه " ملاقلی پور را ندیده باشید . ملاقلی پور گفته بود ، این فیلم را به منظور ادای دین به شهید شوکت پور ساخته است . رسول سینمای ایران ، که روزگاری خود را جامانده از کاروان شهدا می دانست ، تا آنجا که در رمق داشت ، در شناساندن راه ، نام و آرمان شهدا کوشید و لحظه ای از تلاش باز نایستاد .

اما اکنون ، حماسه ساز و حماسه پرداز ، دوباره در کنار همند و خاطرات ناب سالیان دفاع مقدس را مزمزه می کنند .

کسی چه میداند ، اگر ارتباط ما زمینی ها با جهان آخرت و عوالم غیب میسر می شد ، شاید می توانستیم خبرهای تازه ای از جدیدترین فیلم رسول ملاقلی پور در بهشت دریافت کنیم ! در این صورت شک نکنید که رسول ، آنجا هم در ژانر دفاع مقدس فیلم میساخت ! ، البته بدون دردسرهای رایج در سینمای بحران زده ی ایران !   تازه ، کلی هنرمند و بازیگر و متخصص  سینما هم دور و بر او جمعند و جمعشان حسابی جمع است .

    یادشان بخیر .

کجا بودیم ؟ ..... ،  سه راهی دهلاویه .

نگاهم را از روی تابلوی تنگه ی چزابه به سمت سوسنگرد می چرخانم و  حرکت می کنم.  تصمیم می گیریم ابتدا سری به سوسنگرد بزنیم  و بعد از آن به دیدار هویزه برویم .بازدید از تنگه چزابه و بستان را هم به فرصتی دیگر موکول می کنیم .

 

                                                   **************

   

      ۷ - سوسنگرد     ششم فروردین ۱۳۸۷

 

 سوسنگرد یکی از سه شهر دشت آزادگان ، با آب و هوایی گرم و خشک است . این شهر نیز تلخی های اسارت را چشیده است . مردم سوسنگرد یکی از تانکهایبه وقت سنگسر دشمن را که دیوانه وار  تا بازار شهر پیشروی کرده بود ، در همان میانه ی بازار ، به یادگار نگهداشته اند ، تا جنگ و تلخ کامی هایش را همواره به یاد داشته باشند . این غول آهنی ، از منظری دیگر ، البته یک جاذبه ی گردشگری نیز  محسوب می شود .  کمی آنطرف تر ، نگاهمان به یک منبع آب ، بر فراز ۲۰ متری زمین گره می خورد . جای سالمی روی آن نمانده ، اما با این همه زخم ، و به رغم تشنگی جانسوزش ، همچنان پابرجاست !

در شهر گشتی کوتاه می زنیم .

هنوز هم میتوان آثار جنگ را در گوشه و کنار شهر دید . اما سوسنگرد ، شهر " خوش زخمی " ست . تلاش و همت مردمان این دیار ، بسیاری از زخم های جنگ را درمان کرده است ،  ولی درمان برخی از جراحات ، که عمیق تر است ، زمان زیادی می طلبد .

میدان های سوسنگرد ، هر یک به تنهایی ، نمایشگاهی از پایداری و استقامت است . در همه ی میادین ، بدون استثناء ، نمادهای مقاومت و پیروزی ، مشاهده می شود .

به وقت سنگسر

به وقت سنگسر

 

این سمبل ها می خواهند ، تو یک چیز را از یاد نبری :

    ما برای ادای تکلیف جنگیدیم . * (۲)

 

 

دیوارهای شهر از تصاویر شهدا زینت گرفته است ، بویژه شهدای زن . می گویند در آن روزها ، زنان دلاور سوسنگرد نیز در کنار مردانشان به دفاع ایستادند و خیلی هاشان به شهادت رسیدند . آمار شهدای زن سوسنگرد ، که در رزم  رو در رو شرکت داشته اند ، قابل توجه است .

به وقت سنگسر

به وقت سنگسر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پس از ساعتی گشت و گذار و قدری خرید ، سوسنگرد و مردم مهربانش را به خاطره می سپاریم  و راه هویزه را در پیش می گیریم .

 

خداحافظ سوسنگرد  و سلام هویزه ی مظلوم

  پی نوشت :

* (۱) - شهید حاج حسن شوکت پور ، فرمانده پشتیبانی نیروی زمینی سپاه ( در دوران دفاع مقدس ) بود که ابتدا به شرف جانبازی نایل شد و پس از چند سال تحمل رنج ( ضایعه ی نخاعی ) به شهادت رسید .او اکنون در گلزار شهدای زادگاه خود درجزین ، از توابع شهرستان مهدیشهر  آرمیده است .

* (۲)- از بیانات حضرت امام خمینی رحمه الله علیه .

 

                                                    *****************

   

    ۸- هویزه  ،  ساعتی بعد

   

 هویزه در جنوب غربی سوسنگرد قرار دارد ، با مردمانی از نژاد آریایی و سامی که به زبان فارسی و عربی صحبت می کنند .

هر نقطه از خوزستان یاد آور یک نام است . وقتی نام هویزه را می شنوی ، بی اختیار چهره ی شهید علم الهدی در ذهنت نقش می بندد .به وقت سنگسر

۲۷ دی ماه ۱۳۵۹ بود

 محمد حسین علم الهدی و یارانش در نزدیکیهای همین شهر ، به محاصره ی کامل تانک های دشمن در آمدند . آنها در اوج مظلومیت ایستادند ، تا پرواز با قامت های افراشته را به تصویر بکشند .  دشمن حتی به پیکرهایشان نیز رحم نکرد .

در سرمای آن روز زمستانی ، بدن های مطهرشان در زیر تانک ها ...........

می گویند هویزه هنوز ۱۴۶ شهید " لشکر زرهی قزوین " را در سینه نگاهداشته است .

از بی رحمی و قساوت دشمن ، زیاد شنیده بودیم ، اما وقتی هویزه از دست رفت ، آنچه را که شنیده بودیم ، باور کردیم . اگر به دقت گوش بسپاری ، شاید بتوانی التماس های زنان و دختران بی پناه هویزه را ، از پس سالهای دور ، و از آنسوی خرابه های شهر بشنوی . در این حال ، با دردی که بر قلبت چنگ می زند چه می کنی ؟

هویزه بعد از گذشت سالها ، هنوز گرد و غبار جنگ را از سر و روی خود نتکانده است . داغ هویزه  بوی تازگی می دهد . گویی همین دیروز بود .

         ..... خاک تبدار هویزه می داند ، معنای باران فاجعه را 

         آن هنگام که

         خون گرم مردترین مردان روزگار 

          بر بسترش جاری شد .....

        یادشان سبز .

 از هویزه که خارج شوی ، یک جاده ی باریک و طولانی ، در دل صحرایی بی آب و علف ، تو را تا دروازه های طلائیه هدایت می کند . تصمیم می گیریم از همان جاده به طلائیه برویم .  اما تا چشم کار می کند ، بیابان است و بس . تابلویی هم نیست تا باقیمانده ی راه را نشانمان دهد . تقریبا ۲۵ کیلومتر از مسافت را طی می کنیم و  سر راهمان به یکی از یگان های ارتش می رسیم . احساس تشنگی می کنم . از سرباز نگهبان می پرسم : تا طلائیه چقدر مونده ؟ 

جواب میدهد : هفتاد کیلومتر .  

به اندازه ی کافی بنزین ندارم . نکند وسط راه بنزینمان تمام شود ؟ توی این بیابان ، فریاد رسی پیدا نمی شود .  یاد فیلمهایی می افتم که آدمهایش در کویر لم یزرع گرفتار شده اند ! ماکه نمی خواهیم چنین اتفاقی برایمان بیفتد ! خب پس چکار کنیم ؟  معلوم است ، برگردیم .

بله بهتر است از همین راه که آمده ایم ، برگردیم  و خود را به هویزه و سپس اهواز برسانیم .

  مقصد بعدی ، خرمشهر است .

 

                                   ********* 

 

چهارمین و آخرین قسمت از " سفرنامه بهشت " را در روزهای آتی تقدیمتان خواهم کرد .

امیدوارم بپسندید .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:54 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 8 اردیبهشت1387

سفرنامه بهشت ( قسمت دوم )

 

   سفرنامه بهشت

سلام
از روزي که قسمت اول " سفرنامه بهشت " رو نوشتم  مدت نسبتا زيادي مي گذره . 
قول داده بودم  وقفه اي  بين بخش هاي سفرنامه پيش نياد ، که متاسفانه پيش اومد !
قبل از اينکه ادامه ي ماجرا رو تقديمتون کنم ، وظيفه دارم از همه ي دوستان ، بويژه مهرگان ( شكلات داغ ) ـ که با بي صبري ، ادامه ي اين پست رو انتظار کشيد و يک بار هم تذکر آيين نامه اي فرستاد ـ و همه ي هم لينکي هاي عزيز،  از جمله رضا صفري ( موسسه پويان )، علي ( ساواشي) ، سميه و عاطفه ( يادداشت هاي گم شده ) ، سيد (پيامبراعظم )، حسين متوليان (يه غريب بي نشون ) ، استاد خوبم احسان مهديان (هجووووووم ) ، آقاسيد ( برگ سبزي تحفه ي درويش ) ، رويا (هيچكس تنهاييم را حس نكرد ) ، شايان ( هفت آسمون ) ،عباس ( من و ناگفته هام ) ، محمد حسين ( پيشاهنگ ) ، مرضيه ( پرواز در آسمان خيال ) ، يك دوست ناشناس ( عزرائيل فرشته ي مقرب خدا ) ، جاويد ( من ها) ، مصطفي (شاهرود بوستاني در كوير )، ام . جي اچ ( دنياي من ) ، حسين نورانيان ، محمد رضا ( طلبه اي از مشهد الرضا ) و  مونا ( هميشه يكي بود و يكي نبود) ، که با کامنت هاي محبت آميزشون شرمسارم کردند ، پوزش بخوام .

اما ادامه ي ماجرا :


 ۴- شوش ( پايتخت ۲۴۰۰ ساله )         پنجم فروردین ۱۳۸۷


پس از بدرود با يادمان فتح المبين در تپه هاي غرب شوش ، راه اهواز را در پيش مي گيريم ، راهي که البته از ميان شوش مي گذرد .
شوش از شهرهاي قهرمان و تاريخي استان خوزستان است که حضور نامبارک دشمن را چند صباحي در نزديکي خود تحمل کرد ، اما پس از عمليات فتح المبين ، نفس راحتي کشيد .
نمي دانم ، دشمن از اينکه توانسته بود خود را به ديوارهاي اولين خاستگاه شهرنشيني و يکجانشيني ايران برساند چه احساسي داشت ؟
چه کسي باور مي کرد شهري که ۲۴۰۰ سال مرکز و پايتخت دو امپراتوري بزرگ و متمدن دنياي باستان ، ايلام و هخامنشي بود ، روزگاري در ديد و تير مستقيم دشمن قرار گيرد ؟به وقت سنگسر
بگذريم ......   گذشت آنزماني که آن سان گذشت .
از يادمان فتح المبين تا شوش راه زيادي نيست ، شايد ۱۵ دقيقه . با عبور از يک بيشه ي انبوه و گذر از فراز رود کرخه به شوش مي رسيم .
حيف است پايت به شوش برسد ، اما به زيارت دانيال نبي نروي . در هر جاي شوش که باشي ، گنبد سفيد آرامگاه حضرت دانيال با آن شکل منحصر به فردش تو را به سوي خود مي خواند .
کاش مي توانستيم  تپه ي آکروپل ، تپه ي آپادانا ، شهر شامي ، کاخ شائور و معبد چغازنبيل( ‌قديمي ترين و بزرگترين بناي خشتي ، آجري جهان ) را هم ببينيم .  اما وقت ما کوتاه و ... خرما بر نخيل !!*
توقف ما در شوش کوتاه است ، به اندازه ي يک زيارت و ثبت چند عکس  .
راستي ! تا يادم نرفته ، اين را هم بگويم ؛ ماموران راهنمايي و رانندگي شوش برخورد متين و مودبانه اي دارند ، به گونه اي که برايم خاطره مي شود . البته از مردم شهري با قدمت چند هزار ساله ، جزاين انتظار نمي رود .
عقربه هاي ساعت ۴ بعدازظهر را نشان مي دهد .حالا ديگر وقت خداحافظي با شوش است .


* شکل دستکاري شده ي ضرب المثل   دست ما کوتاه و خرما بر نخیل !!

 

                                                      ******************

 

۵ - اهواز  ( غروب همان روز )

 یادآوری : بخش مربوط به اهواز رو توی پرانتز می نویسم ، چون تناسبی با نام سفرنامه نداره ! برای همین اسمشو می زارم درد دل !    

(  همزمان با غروب آفتاب به اهواز مي رسيم .
همه خسته ايم . در دل خدا خدا مي کنم براي يافتن اقامتگاه ، دچار مشکل نشويم .
اما چه خيال باطلي ! اهواز گردي ما تازه شروع شده است !به وقت سنگسر
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل !
همينقدر بگويم که ستاد اسکان مسافران نوروزي آموزش و پرورش اهواز عليرغم همه ي پيش بيني ها و زحمت ها (از حق نبايد گذشت )، خاطره ي خوشي براي ما باقي نمي گذارد !
اگر يک کروکي پيچ در پيچ بدهند دستتان و شما را وادار کنند از غروب آفتاب تا نيمه هاي شب ، خيابان هاي اهواز را گز کنيد تا  اقامتگاه مورد نظر را پيدا كنيد ، اما  دست آخر بهتان بگويند دير رسيديد ، اتاق نداريم  ، شما ناراحت نمي شويد  ؟  آنهم بابت اتاقي كه هزينه اش را پرداخت كرده ايد .
 سرتان  را درد نياورم ، بد قولي ستاد اسکان از يک طرف و فرهنگ رانندگي رايج در خيابانهاي اهواز هم از طرف ديگر ، همه دست به دست هم داده اند تا فاتحه ي اعصابمان را بخوانند .
خودمانيم , اهواز شناسي هم  عالمي دارد  , آنهم براي آدمي مثل من ، که از مادر , نوستالژيست به دنيا آمده است ! خاطرات شيرين سالهاي دفاع مقدس در تلخي اين لحظه ها نيز  دست از سرم بر نمي دارند !!
بوق هاي پي در پي ، تيک آف ، حرکت مارپيچ وسرعت غيرمجاز ، نمونه هايي از هنرنمايي رانندگان است ، به گونه اي که مرا نيز  به مقابله ي به مثل واميدارد !! ( اين را نشنيده بگيريد !)به وقت سنگسر
 آماري در دست ندارم ، اما گمان مي کنم راهنمايي و رانندگي اهواز درآمد بالايي داشته باشد !
القصه ... گفته اند عاقبت جوينده يابنده است .
بچه ها که در سفرهاي صد در صد تفريحي , به کمتر از آپارتمان رضايت نمي دهند  ، به محض رسيدن به محل اسکان  ، روي موکت ولو مي شوند و پس از چند لحظه به خواب عميقي فرو مي روند.خيلي خسته اند .
فردا روز پر ماجرايي ست . ديدار از دهلاويه , سوسنگرد , هويزه  و اگر مجالي دست داد , طلاييه  جزو برنامه هاي فرداست  . بايد به اندازه ي کافي استراحت کنيم . )


 

                                                    ********************


 

۶ - دهلاويه      ( يادمان  شهيد دکتر مصطفي چمران ششم فروردین ۱۳۸۷

 

دهلاويه يک روستاي کوچک در شمال غربي سوسنگرد و در کنار جاده ي بستان است  که تا پيش از جنگ  کمتر کسي نامش را شنيده بود ، اما حالا هزاران زائر دارد .
همه ساله هزاران زائر به دهلاويه مي آيند تا عروج گاه کسي را نظاره کنند ، که در وجودش فقط  "خدا بود  و ديگر هيچ نبود " (*۱)
کسي که زيبايي را انعکاس خدا مي دانست و به آن عشق مي ورزيد .
کسي که خود شناسي اش حد اعلاي خداشناسي را به ارمغان آورده بود .
کسي که تا عاليترين درجات علمي پيش رفت و به والاترين درجات در پيشگاه خدا رسيد .
از تپه هاي  "برکلي کاليفرنيا " تا  " تپه هاي جنوب لبنان " و از " تپه هاي الله اکبر" تا  " دهلاويه "و از آنجا تا "ملکوت اعلي "، راه درازي ست ،  اما چمران اين راه را با پاي دل پيمود .
او راه آسمان را نه در " ناسا " (*۲) که در همين روستاي کوچک جست و بي درنگ راهي شد .
... حالا ، در همان جايگاهي  که او پرواز آخرينش را آغاز کرد  ، بناي سنگي زيبايي استوار شده است .
اين بنا از دور ، مکعب مستطيلي را مي ماند ، که بر فراز آن ، برجي به بلنداي ۱۰ متر خودنمايي مي کند . پايه هاي اين برج  در طبقه ي زيرين بنا , قتلگاه  شهيد چمران را  در بر گرفته است .به وقت سنگسر
جدار داخلي ديوارهاي برج ، کاشي نوشته هاي زيبايي دارد  ، در يک سو پيام امام خميني به مناسبت شهادت شهيد چمران  ، و در سوي ديگر ، مناجات نامه ي شهيد نقش بسته است که تورا ، با چشمهاي باراني ات ، دقايقي به خود مشغول مي دارد.
در اطراف يادمان  ، تعدادي تانک ، نفربر و ادوات غنيمتي مستقر شده است .
اميرحسين با اشتياق به سوي ادوات جنگي مي رود و از جمشيد مي خواهد  چند عکس يادگاري بگيرد . او يک نسل چهارمي زبل است .به نظر مي رسد ,آنچه در نگاه او بيشتر جلوه کرده ,سخت افزار جنگ است . اما جمشيد که يک نسل سومي ست ,به جنبه هاي معنوي و نرم افزاري جنگ بيشتر توجه دارد .
 نظر : نمي خواهم جنبه هاي سخت افزاري جنگ را کم اهميت تلقي کنم ,بويژه اينکه مي دانيم , يکي از دلايل اصلي پذيرش قطعنامه ي ۵۹۸ توسط ايران , دراختيار نداشتن تجهيزات نظامي پيشرفته در سالهاي پاياني جنگ بود که به دليل تحريم همه جانبه ي کشورهاي جهان در واگذاري تجهيزات نظامي (هر چند عمومي) به ايران و کاهش توان اقتصادي کشور براي خريد اقلام نظامي رخ نمود  و به برتری نسبی ارتش بعثی ، صهیونیستی عراق  انجامید . (*۳)
با اين وجود , بايد اعتراف کرد که تجهيزات نظامي ، تنها عامل اساسي در پيشبرد دفاع مقدس نبود ,بلکه ايمان قلبي , اعتقاد راسخ , عشق به امام و فرمانبرداري از ايشان ,شهادت طلبي و اخلاص رزمندگان و ... نيز در زمره ي  عوامل معنوي  پايمردي رزم آوران ما بشمار مي رفت كه موجب شد رزمندگان ما با كمترين امكانات نظامي ، ۸ سال تمام مقاومت كنند .

..... دورها آوايي ست , که مرا ميخواند  ....

آوايي که مارا به نزدخودخوانده , اکنون شفافتربه گوش ميرسد.آنقدرواضح,که گويي ازدرون برمي خيزد.
پا به صحن يادمان مي گذاريم . 
 

اينجا دنياي ديگري ست !
در سمت راست , عبادتگاهي ست که دست کم يک چهارم بناي يادمان را تشکيل مي دهد .  باید چند رکعت نماز عشق  به ميزباني شهيد چمران به جا آوريم . احساس مي كني فاصله ي تو با خدا به كمترين حد ممكن رسيده است .
چه حال خوبي !
نگاهت را به چپ مي چرخاني . در اين سو ، پلکاني ست که تو را به بام يادمان و برج سفيد مي رساند . روبرويت, مزار يک شهيد گمنام  بسان  نگيني زيبا در حلقه ي جوانان دانشجو مي درخشد .
در امتداد نگاهت , در آنسوي مزار شهيد گمنام , تابلوي نمايشگاه را مي بيني .
بي اختيار به سوي  نمايشگاه روانه مي شوي .به وقت سنگسر
 هرچند هوا آنقدر گرم نيست که کلافه ات کند , اما  وقتي پا به درون تالار مي گذاري , خنکاي جانبخشي  تن و جانت را مي نوازد  و احساس آرامش مي کني . بيدرنگ به خود تلنگر مي زني : اين  آرامش را مديون کساني هستي , که روزگاري در همين سرزمين مقدس , آرام و قرار خود را فدای  آرام و قرار تو  کرده اند .حواست که هست ؟ نکند یادت برود ؟
از اينجا به بعد , تو نمي روي , بلکه پاي دل است که تو را به دنبال خود مي کشد .
گرداگرد تالار با تصاوير شهيد چمران و همرزمانش زينت يافته است . از مدارک تحصيلي شهيد چمران گرفته  تا  تصاوير کودکي ,نوجواني و جواني او  و عکسهايي از دوران حضور در جنوب لبنان  و جبهه هاي نبرد حق و باطل .
هر چيزي که ممکن است الهام بخش باشد , در معرض ديد زائران قرار گرفته است .
در حين تماشا , به جايگاهي استثنايي مي رسي . اينجا غرفه ي آثار هنري شهيد چمران است . عجب !  مگر چمران هنرمند هم بود ؟  از تابلوهاي روبرويت پاسخ مي شنوي : آري  او هنرمندي تمام عيار بود .
  يکي از تابلوهاي مشهور چمران "شمع فروزان " است . این تابلو نقطه ی عطفی در زندگی چمران محسوب می شود . از راوي نمايشگاه مي شنوم : او اين اثر را در لبنان خلق کرد و  يک دختر لبناني  با دیدن اين تابلو , دل به چمران بست و  سرانجام به او رسيد .
او نه فقط يک رزمنده , يک فرمانده , يک عارف و  يک دانشمند , بلکه نگارگری چيره دست بود . تابلوهاي او تحسين هر بيننده اي را برمي انگيزد .

فضای میانی نمایشگاه ، به محل نمایش فیلم اختصاص دارد . فیلم تکان دهنده ای از لحظات شهادت شهید چمران و یارانش برای زائران به نمایش در می آید . این حادثه دقیقا در محلی اتفاق افتاده است که ما نشسته ایم ، همان فضایی که اکنون به تالار نمایشگاه تبدیل شده است . 

چمران پايه گذار ورود نيروهاي مردمي به صحنه هاي جنگ بود . نيروي مردمي که بعدها در قالب بسيج متجلي شد , ابتدا جنگ را با حضور در " ستاد جنگ هاي نا منظم دکتر چمران " تجربه کرد .
با خود مي انديشم :  چمران و چمران ها را چقدر مي شناسيم ؟
آيا وقت آن نرسيده است که  " ستاد جنگ هاي نا منظم " شهيد دکتر چمران  در "جنگ هاي منظم فکري "پياده شود ؟
خلاء فکري جامعه را چگونه بايد جبران كرد ؟
جوان ما حق دارد چمران را  دست کم  به اندازه ي آن جوان لبناني بشناسد .
مي گويند نام چمران  , نام محبوب خانواده هاي لبناني ست . بسياري از لبناني ها , اين نام  را براي پسران خود برگزيده اند . آنها هنوز داغدار چمرانند ! 


* ۱ - نام کتابي به همين نام , نوشته ي شهيد چمران

* ۲ - سازمان فضایی آمریکا

* ۳ - جنگ ايران و عراق  پرسش ها و پاسخ ها - تاليف دکتر فرهاد درويشي -                  

       مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه ـ ص ۷۰

 

                                                          ************

 

    ساعتي بعد ، همان مکان                                                             

نماز ظهر به وقت سنگسرو عصر  مهمان شهيد چمرانيم .
جاي شما خالي . نماز پر حلاوتي ست .
از آن نمازهاي شيرين که شيريني اش را با تمام ياخته هايت احساس مي کني .
اطرافت پر از زائر است .گمان ميکنم  دانشجويان زنجاني باشند . تيپ ظاهر و چفيه هايشان  مرا ياد بسيجي هاي قديم مي اندازد . راستي اگر خداي ناکرده  جنگ ديگري به ما تحميل شود , آيا آنها قادرند  همانند پدرانشان  حماسه ساز شوند ؟ 
در پاسخ ،  اين مصرع از شعر آن شاعر افغان را زمزمه مي کنم : کوه آتش به جگر دارد  اگر خاموش است !
آنها  آتفشان هاي خاموشي  هستند که اگر شعله اي درگرفت , فوران مي کنند .اينان از نسل حماسه اند .
ديدن چهره هاي معصوم جوانان , که هريک براي کشف حقيقتي  به اين ديار آمده اند , چه شيرين و لذت بخش است .
  
کمي استراحت , بعد از نماز  مي چسبد .
تا بچه ها موبايلشان را شارژ کنند , من هم  دراز ميکشم .
هواي جنوب ، در بهار هم  تابستاني ست !
 


                                                                    ادامه دارد

                                             ناصر طاهرکرد 

                                    هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷                                                                                                      

 

                                     *******************************  

   خلیج فارس     خلیج فارس    خلیج فارس    خلیج فارس    خلیج فارس    خلیج فارس   

 

 دهم اردیبهشت ، روز  خلیج تا ابد فـــارس

        بر                                                                      

                                 شـــــما                                                      

                                                      مبــــــــارک   

 

 خلیج فارس      خلیج فارس     خلیج فارس    خلیج فارس      خلیج فارس    خلیج فارس    
                                                                

                                        *****************************

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

نوشته شده توسط ناصر در 8:5 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 19 فروردین1387

سفرنامه بهشت ( قسمت نخست )

 

سلام

این هم از قولی که داده بودم :

سفرنامه ی بهشت در چند قسمت .

 

 ۱ - دزفول ( نماد مقاومت خوزستان )  ـ  پنجم فروردین ۸۷

صبح روز پنجم فروردین ماه تصمیم گرفتیم  اندیمشک را به مقصد شرهانی ترک کنیم . اما پیش از آن لازم بود حتما سری به دزفول بزنیم .  دزفول نماد مقاومت خوزستان است . دشمن ، داستان موشک باران شهرهای ما را از دزفول آغاز کرد . اما مردم دزفول حاضر به ترک خانه و کاشانه ی خود نشدند . مرحوم آیت الله قاضی  امام جمعه ی فقید دزفول که در بحرانی ترین شرایط در کنار مردم شهر ماند ، سهم چشمگیری در روحیه بخشیدن به ساکنان این شهر قهرمان داشت .

به یاد دارم آن روزها ، دزفول حتی از خط مقدم جبهه نیز بحرانی تر می شد !  رزمنده هایی که برای رفتن به پشت خط مرخصی می گرفتند ، به شوخی می گفتند : خط مقدم از دزفول امن تر است !! مگر از جانمان سیر شده ایم که مرخصی مان را به دزفول برویم ؟!

هر چند رزمنده ها این نکات را به طنز و کنایه بر زبان می راندند ، اما حقیقت این بود که آنها درست می گفتند ، ماندن در دزفول مترادف با پذیرش مرگ بود !!  دزفولی ها کار بزرگی کردند .

به هر تقدیر ، در شهر گشتی زدیم . پل قدیمی ، پل شناور ، رودخانه ی زیبای دز ، بازار و برخی محله های دزفول را دیدیم و سپس راه شرهانی را در پیش گرفتیم .

                                                      

                                                      *******************


  ۲ــ  شرهاني  (به وقت سنگسر پنجم فروردین ۸۷)

      يادمان شهداي عمليات محرم

تقريبا 10 کيلومتر از انديمشک به سمت اهواز ميروي تا به جاده دهلران برسي . سپس به راست مي پيچي و پل نادري  را پشت سر مي گذاري ( آن روزها به اين پل مي گفتيم : پل کرخه ) و با عبور از دشت عباس و عين خوش به يک سه راهي مي رسي .
از همين جا ، يک جاده ي باريک تو را به دروازه هاي آسمان مي رساند !

فلاش بک : (يادش بخير !  تابستان سال 62 در همين جاده ي باريک دو بار به شدت گرما زده شدم . هر روز فاصله بين چمسري تا عين خوش  را ، با يک موتور تريل به سرعت طي ميکردم . آنهم در گرماي 50 درجه ي تابستان !  بدون هيچ وسيله اي که سر و صورت مرا از گرما مصون نگهدارد . نتيجه اش دوبارگرما زدگي شديد با تب 41  (چهل و یک )درجه - يا بيشتر ـ بود ، که مرا تا آستانه ي مرگ کشاند . اگر بچه ها با اصرار مرا به اورژانس تیپ نمي رساندند ، ........ )به وقت سنگسر

جاده ي باريک ، در ميان تپه ماهورهاي منطقه پيچ و تاب مي خورد و تورا باخود مي برد . آنقدر مي روي تا  به بيرق هاي آشنا برسي .

اينجا شرهاني ست

              سرزمين پرچم های الوان

سرت را که بلند مي کني ، دور تادور گنبدي کوچک و طلايي ، در يک شعاع وسيع ، صدها پرچم به اهتزاز در آمده مي بيني .
شرهاني مقر تفحص لشکر 14 امام حسين (ع) بود و حالا به يادمان شهدا بدل شده است .
کسي چه مي داند ؟ اگر شرهاني زبان باز مي کرد ، مي توانستي هزاران راز ناگفته را از زبانش بشنوي . 

به وقت سنگسر

 تپه هاي روبرو را که مي بيني ، اشک از چشمانت سرازير مي شود .
تانک هاي سوخته ، نفربرهاي منهدم شده ، سيم هاي خاردار ، خاکريزها ، کانالها ، ادوات جنگي و ..... با تو سخن مي گويند . آنها حماسه هاي فرزندانمان را به چشم ديده اند .  
به سمت همسر و  پسرانم جمشيد و اميرحسين رو مي گردانم تا برايشان درباره ي اين محور توضيح دهم ، اما باديدن قطرات اشک بر گونه هايشان ، سکوت ميکنم . بگذار گريه کنند .. چند لحظه بعد ، بغض من هم مي ترکد ........     

دلم مي خواهد با صداي رسا به شهدايي که آنسوتر آرميده اند ، سلام کنم .

     ....... کجایند مردان بی ادعا ؟!


                                              
                                               *********************

 

 ۳ ــ فتح المبین   ( همان روز )

یادمان شهدای عملیات فتح المبین - بلندی های غرب شوش

از شرهانی خداحافظی می کنیم ، در حالیکه دل کندن از آن بسیار دشوار می نماید . در راه بازگشت ، فضای داخل اتومبیل را سرود " یاران چه غریبانه ، رفتند از این خانه " کویتی پور پرکرده است .  تا رسیدن به جاده اصلی ، هیچکس کلامی بر زبان نمی آورد . با سکوت خود ، حلاوت دیدار از شرهانی را مزمزه میکنیم . خدا خدا می کنم  هیچکس چیزی نگوید تا این حس زیبا و دست نیافتنی خط خطی نشود . ..... در این لحظات، کویتی پور همچنان می خواند :  هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه ......  

به جاده ی اصلی که میرسیم ، پسرانم کم کم به زبان می آیند . خب ، حالا کجا بریم ؟ می گویم: یادمان فتح المبین استقبال می کنند  و ساعتی بعد ، با عبور از عین خوش ( سرزمین خاطراتم در سالهای دفاع مقدس ) و دشت عباس ،  از سه راهی قهوه خانه به سمت راست می پیچیم تا به قطعه ای دیگر از بهشت برسیم .

در غرب شوبه وقت سنگسرش منطقه ی وسیعی را حفاظت کرده اند تا یاد سلحشور مردان فتح الفتوح را زنده نگهدارند . هیچ چیز تغییر نکرده است . تانک های سوخته ، نفر برهای واژگون شده ، قتلگاه های شهدا ، شیارهای عبور رزمنده ها  و........بدون هیچ دخل و تصرفی در معرض دید مردم قرار گرفته است . حتی از افکت هم به خوبی کمک گرفته اند تا نبرد های رزمندگان اسلام را شبیه سازی کنند . صدای بیسیم چی ، شلیک گلوله ها ، انفجار خمپاره ها ، گردش شنی تانکها و  بمباران هوایی، لحظه ای قطع نمی شود . گهگاه صدای گرم و آرام بخش شهید آوینی نیز گوش تو را می نوازد و تو حس می کنی در متن حادثه قرار گرفته ای . 

دو روز از فروردین ۶۱ گذشته بود که عملیات فتح المبین آغاز شد . می گویند در استخاره ی محسن رضایی که برای انجام عملیات انجام شد ، ابتدای سوره ی فتح آمد . به همین دلیل نام عملیات را فتح المبین گذاشتند .

در مرحله ی اول عملیات ، رزمنده ها از شیارها عبور می کردند که به کمین عراقی ها خوردند . در همین شیارها خیلی ها شهید شدند . شهر شوش از آن نقطه به خوبی دیده می شود . دشمن تا نزدیکیهای شبه وقت سنگسروش و اندیمشک پیش آمده بود !

موقع حرکت روی تپه ها و درون شیارها مرتب به خود تذکر میدهم : مراقب گامهایت باش!این خاک ، مطهر به خون شهیدان است . شاید همینجا محل عروج شهیدی باشد .

      آب دریا را اگر نتوان کشید

     هم به قدر تشنگی باید چشید

عظمت عملیات فتح المبین در این مختصر نمی گنجد . اما تو ناچاری به همین مختصر بسنده کنی . حساب زمان رااز کف داده ای و نمی دانی چند ساعت در این بهشت رویایی  پرسه زده ای . اما به هر حال ، هر آغازی پایانی دارد  و اکنون ، نوبت خداحافظی است . 

 " خداحافظ شهدا "  این جمله رابا حروف درشت ،در قسمت خروجی یادمان نصب کرده اند .

به جوانی که وظیفه ی حراست از آن نقطه را بر عهده دارد می گویم :

 بگویید بنویسند سلام شهداکسی که با پای دل بیاید ، شهدا را پیدا می کند .

حالا موقع سلام کردن به شهداست ، نه خداحافظی .                    

                                                                                              

                                                                                                ناصر طاهرکرد

                                                                                               ۱۹/۱/۱۳۸۷

                                                                                                   ادامه دارد .....

 


           برگی از اندیشه (۶)

برگی از اندیشه

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:59 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 13 فروردین1387

تولد دوباره

 

   آدما چند بار متولد می شن .

 در نخستین تولد ، خودشون هیچ نقشی ندارن ، اما تولد های بعدی ، به هر تعداد و به هر کیفیت، بهخواست و اراده ی خودشون بستگی داره .

   شما چند بار متولد شدین ؟

عيد ديدني امسال با عيد ديدني سالهای پیش تفاوت داشت .
امسال تصميم گرفتم  همراه با خانواده ، به عيد ديدني بچه هاي بهشت برم .
يعني قرار گذاشتیم يه "راهيان نور خانوادگي " راه بیاندازیم  .
بعد از سالها ، که ديدن مناطق دفاع مقدس و تجدید خاطرات جبهه برام یه آرزو شده بود ، بالاخره توفيق يار شد و از سوم فروردين بارو بنديل سفر رو بستيم و به سرزميني رفتيم که وجب به وجبش بوي حماسه و ايثار و خلوص و وارستگي ميداد . سفری دور و دراز که ۳۵۰۰ کیلومتر مسافت رو در بر داشت .
از شرهاني و شرح مظلوميت رزمندگان گرفته تا دشت فتح المبين و داستان جواناني که از بهاري ترين روز هاي زندگي شون گذشتند ،از دهلاويه و مشهد شهيد دکتر چمران گرفته تا هويزه و حکايت دردناک شهادت مظلومانه ي دانشجويان پيرو خط امام ، و از پاسگاه زيد گرفته تا شلمچه  رو به تماشا نشستیم ، نه با چشم سر ، که با چشم دل

اما اين شلمچه ، خود حکايتي ست در ماجراي 8 سال دفاع مقدس .  

 دیدار از شلمچه تقریبا 5 ساعت طول کشید و من و همسرم تمام مدت گریستیم . هم برای مظلومیت بچه های جنگ و هم برای فراموشی خود ، که چه راحت بدهکاری به ولینعمت هامون رو به باد نسیان  سپردیم  و چه آسان ، دچار دنیا زدگی شدیم  !

مهمانی خوبی بود . دلمون حســـــابی از حضور جاری شهدا سیراب شد . شاید حتی به خواب هم نمی دیدیم که روزی زائر آسمون بشیم و از دست زنده های جاوید ، جرعه جرعه شهود بنوشیم .  دلهای کویری بسیاری ، به زلال یاد شهدا دخیل بسته بودند تا به برکت یادشون، سر سبزی بهار رو تجربه کنن .
شلمچه دقيقا در مرز ايران و عراق قرار گرفته ، با دو ردیف خاکریز به موازات هم ، که تا دوردست ها امتداد پیدا می کنه  . اما مقايسه ي اين سو و آنسوي خاکریزهای مرزی حيرت انگيز بود .
در اين سو ، هياهوي هزاران انسان مشتاق شنيده مي شد که اومده بودند خاک پای بهترین انسانهای زمانه رو سرمه ی چشم هاشون کنن و  سند افتخار رزمندگان رو از نزديک ببينن . 

 اما در آنسو ، فقط سکوت بود که به شدت آزارت ميداد .
با خودم گفتم :راستی!  اونها چي دارن که بهش افتخار کنن ؟ از اين جنگ هشت ساله چه چيزي نصيبشون شد ؟ اين همه کشته و مجروح رو براي چه هدفي دادن ؟
 

     ما چه کردیم ؟

 ما ايستاديم . از بهترين سرمايه هاي خودمون مايه گذاشتيم . مظلوميت ها رو تحمل کرديم ، زخم زبانها رو شنيديم و خم به ابرو نياورديم . به تعبير شهيد بهشتي ، خون داديم و  خون دل خورديم ، شهادت بهترين و عزيزترين کسانمون رو تاب آورديم ، اما نگاهمون به افق هاي روشن دور دست بود .
افقي که روشن و روشن تر شد تا سرانجام نورش همه جا رو در نورديد و حقيقت نمايان شد .
ما ملت بزرگي هستيم .
اين يک ادعای صرف نيست . حقيقته .
اين حقيقت رو ميتونيم در پشت خاکريز جبهه هاي افتخار ، با تمام وجود مون لمس کنيم .
من تاثیر شگرف این سفر معنوی رو به عینه در فرزندانم دیدم .

اگه شما به این سفر مشرف نشدین ، توصیه می کنم حتما برید .

امسال نشد ، نوروز سال دیگه . آغاز سال بهترین فرصت برای تازه شدنه .
 دیدن اون مناطق ، یه تولد دوباره س.

 سلسله پست های سفرنامه بهشت ( نگاهی گذرا به یادمان های شهدا در مناطق عملیاتی ) 

  رودر روزهای آینده پیشکش می کنم .  برگی از اندیشه هم به قوت خود باقی ست .

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 8:49 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 30 آبان1386

نوستالژي

 


به ياد مهرباني هاي برادرم: شهيد " جمشيد " ، او كه خلاصه ي همه ي خوبي ها بود .

اين روزها به بوي پيراهنت نيز آرام نمي شوم . اين چفيه ي توست كه مثل دستهاي كودكيت ، بر گردنم دست نهاده .
تا كي ببويم اين چفيه را و تا كي يعقوب پيراهن تو باشم . . .؟ كجاست دستهايت تا آرامم كند ؟
۲۴ سال گذشته . . . امروز كه سالها را شمردم ، ۲۴ سال بر من رفته است در نبود تو !

يادت مي آيد ، براي آخرين بار كه مي رفتي ، مادر پهناي صورتت را بوسيد و ناگهان گل بوسه اش را بر حنجره ات نهاد ؟ آن هنگام بر من حتم شد كه ديگر نمي آيي .یادت هست برای آخرین بار که میرفتی  راه نمیرفتی که پرواز میکردی! و من حيرانم از خود ، كه چطور ۲۴ سال را طاقت آورده ام ؟  ۲۴ سال بي تو نفس كشيدن ؟ بي تو زنده بودن ؟
نگاهت را نمي فهمم . خيره نگاهم نكن ! ملامت نكن اين دل را اگر مي نالد ، اگر بي تابي مي كند .
تو هم بودي طاقت نمي آوردي .
حيف نگاه توست كه فراموش بشود .
حيف شبهاي توست كه از ياد برود .
 حيف صداي توست كه ديگر طنين نيندازد . . .
اما ببين ، چقدر فراموش شده اي  . . .!؟
ديگر كسي احترام چفيه را ندارد . ديگر در سالگرد تو ، گل بر مزارت نمي گذارند و خيلي راحت تو را به فراموشي مي سپارند .

مهم نيست ؟
براي تو شايد
. . .
اما من تاب نمي آورم كه دوستان ديروز من و تو ، امروز دل بدهند به پول و پست و پارتي .
دل بسپرند به يك ميز و صندلي . دل بسپرند به يك خانه ، به يك ماشين ، آن هم به قيمت فراموش كردن ديروز ها ي ما .
تو شهيد نشدي كه زنهاي ما امروز ، خنده هاي خود را حراج كنند .
تو ذره ذره نشدي كه امروز روي پاره هايت پا بگذارند و بگذرند .
دل تو هم خون است ؟ حق داري . اين روزگار به جز خون دل چه هديه مي دهد به ما ؟
نه ، ما هديه اي جز خون دل نگرفتيم . مي دانم كه خون دل خوردن چاره نيست . گامهاي حق نشناس ، بر خون دل ما قدم مي زنند .همان طور كه بر خون تو قدم گذاشتند و گذشتند . حالا ، من هستم ، تو هستي و اين "قلم" ...
شايد قلم اولين قدم باشد .


نام زميني: جمشيد طاهركرد
نام آسماني :  شهيد
تاريخ طلوع : ۱۳۴۳
تاريخ پرواز : سحرگاه ۲۹ آبان ۱۳۶۲
بهانه ي پرواز: عمليات والفجر۴ 

علت پرواز : اصابت مستقیم راکت هلیکوپتر دشمن 
همسفران: بسيجيهاي لشگر ۱۷ علي بن ابي طالب (ع) گردان موسي بن جعفر(ع)

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 8:36 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

جمعه 27 مهر1386

سالروز عمليات بزرگ والفجر 4

هر سال اين موقع ها كه ميشه غم عجيبي روي دلم سنگيني مي كنه .

عمليات والفجر ۴  يكي از عزيزترين  كسانم رو ازم گرفت .
 اون عزیز  برادرم ‌جمشيدبود كه تا حد پرستش ، دوستش داشتم.هنوز هم باورم نميشه كه جسمش  در ميان مانيست .اما بدون شك  روح بلندش حاضر و ناظره.
"بيست و چهار سال پيش در تاريخ ۲۷ مهر۶۲ ،عمليات بزرگ والفجر۴با رمز مقدس يا الله ، يا الله ،‌ يا الله در منطقه عملياتي غرب و دره ي شيلر در شمال مريوان و پنجوين در وسعتي حدود ۶۰۰ كيلو متر مربع انجام گرفت . هدف اين عمليات قطع ارتباط نيروهاي ضد انقلاب با رژيم بعث عراق ، آزاد سازي بخشي از ميهن اسلامي و ارتفاعات مهم منطقه، خارج كردن شهر مريوان از زير ديد و تير دشمن ، فراهم سازي مقدمات عمليات در استان سليمانيه عراق و وارد كردن ضربات اساسي بر ماشين جنگي دشمن بود .
اين عمليات در ۳ مرحله صورت گرفت و تا اواخر آبان ماه ۱۳۶۲ به طول انجاميد .دراين عمليات هجده هزار نفراز نيروهاي دشمن كشته و زخمي و هزار نفر اسير شدند."..........  

 چه زود گذشت این همه سال !  ولی انگار   همین دیروز بود .  وقتي داشت ميرفت انگار داشت پر ميكشيد. قامت رشيدش رو تماشا ميكردم و از تماشاي قد وبالاي  يگانه برادرم  لذت ميبردم.هر چند به فاصله ي كوتاهي بعد از اون، من هم راهي جبهه هاي جنوب شدم ، اما فكر نميكردم  اين ديدار ، آخرين ديدارما باشه . به هر تقدير در سحرگاه ۲۹ آبان ۶۲  بر اثر شلیک راکت بالگرد دشمن دو روح خدايي در يك آن به سوي ملكوت الهي پرواز كردند  :  شهيد جمشيد طاهركرد و شهيد سياوش داشمحمدي، دو يار ديرينه .
                                              يادشان بخير
جاويد باد يادوخاطره ي شهداي ارجمند والفجر4

نوشته شده توسط ناصر در 11:9 بعد از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه 26 مهر1386

برگي از خاطرات جانبازي كه به قافله ي شهدا پيوست


خاطرات سوخته !
در سالن انتظار بيمارستان نشسته ام كه يكي از بچه هاي شيميايي با ماسك وارد مي شود . او را پيش از اين ديده ام ولي سلام و عليك نداريم .به سراغ پذيرش مي رود . مردي آنجا سيگار ميكشد .ريه هاي جانباز تحريك مي شود و درحالي كه سرفه هايش شروع شده به مرد اشاره مي كند تا سيگارش را خاموش كند  .
مرد نگاه سنگيني به سر تا پايش مي اندازد و با چند پك عميق ، سيگار را در جاسيگاري سطل بيمارستان خاموش مي كند . سرفه هاي بنده ي خدا امانش را بريده .
با چهره اي سرخ شده و چشمان خيس و سرفه هاي عميق از بيمارستان بيرون ميرود .
يك خانوم و آقاي آنچناني كنارم نشسته اند . مي شنوم كه مرد مي گويد : بيمار مسلول آمده اينجا ،  همه را آلوده كند . صاحب ندارد اين بيمارستان !!

نویسنده ی این خاطره اکنون در میان ما نیست . او نیز پرکشیده است .

نوشته شده توسط ناصر در 7:0 بعد از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه 19 مهر1386

خرمشهر ، پانزده روز تا خونین شهر

محاصره ي خرمشهر توسط دشمن بعثي در پي اشغال جاده اهواز - آبادان
27 سال پيش در چنين روزي
پس از پيشروي دشمن به سمت خرمشهر ، عراقي ها تا نوزدهم مهر همچنان در مدخل شهرو حوالي آن درگير بودند .
همچنين عقبه نيروهاي خودي با استفاده از پل خرمشهر باز بود و تردد در آن صورت مي گرفت .
در اين حال گرچه مقاومت در داخل خرمشهر ، نيروهاي عراقي را با تلفات زياد و کندي در پيشروي روبرو ساخت ، ولي در عين حال عدم تقويت نيروهاي خودي و نبود آتش پشتيباني و ... موجب شد که دشمن بدون برخورد با مقاومت جدي ، شهر را در اين روز به محاصره کامل خود در آورد .
از اين پس درگيري مدافعان شهر با متجاوزان عراقي شدت يافت تا پس از خلق حماسه اي جاودانه ، خرمشهر در چهارم آبان سال 1359 ، سي و پنج روز پس از آغاز جنگ ، سقوط کرد .

یاد شهدای خرمشهر گرامی

نوشته شده توسط ناصر در 3:13 بعد از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

جمعه 30 شهریور1386

حقايقي از جنگ تحميلي (4)


ايالات متحده آمريکا در سالهاي دهه ي 1980 ( سالهاي جنگ عراق با ايران ) ارتش عراق را به طور همه جانبه اي مسلح کرد .آمريکا براي جلوگيري از شکست ارتش عراق در جنگ عليه ايران ، سلاحهاي شيميايي و بيولوژيکي در اختيارش گذارد و در برابر استفاده از اين سلاحها از طرف صدام حسين ، عليه نيروهاي نظامي ايران و کردهاي عراقي ، چشمان خود را به طور کامل بست . در بيستم دسامبر 1983 يک قرارداد همکاري نظامي ميان دونالد رامسفلد ، فرستاده شخصي رونالد ريگان و صدام حسين در بغداد منعقد شد . از آن زمان ميلياردها دلار به صورت وام ، تجهيزات نظامي و همچنين سيل دائمي اطلاعات ارزشمند نظامي مربوط به جابجايي نيروهاي ارتش ايران که واشنگتن توسط ماهواره هاي جاسوسي و حتي جاسوسان خود در ايران به دست مي آورد ، در اختيار صدام حسين قرار گرفت .
پيش از 1991 و پس از حمله تروريستي 11 سپتامبر 2001 که وجود سلاحهاي کشتار جمعي عراق به عنوان خطري براي جهانيان اعلام شود ، نه تنها آمريکاييها و کشورهاي غربي چون فرانسه ، آلمان و انگلستان در تهيه و ساخت اين سلاحها به صدام حسين کمک کردند ، بلکه حتي زماني که صدام حسين اين سلاحها را عليه نيروهاي نظامي ايران و کردهاي عراق به کار بست ، سکوت کردند .
در آن زمان هيچ کدام از آن کشورها ، اين سلاحها را براي امنيت جهان خطرناک به حساب نمي آوردند .

نقل از کتاب دعاوي ايران ( از انتشارات موسسه فرهنگي مطالعات و تحقيقات بين المللي ابرار معاصر تهران ) صفحات 487 و 488

نوشته شده توسط ناصر در 10:26 بعد از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

جمعه 30 شهریور1386

حقايقي از جنگ تحميلي ( 3 )

                

نمونه هايي از کمکهاي نظامي آمريکا ، فرانسه و انگليس به عراق در طول جنگ تحميلي :
يکي از مقامات ارشد کاخ سفيد مي نويسد : نيروهاي ما در ميدان جنگ به پرسنل نظامي عراقي ، کمکهاي تاکتيکي نظامي مي کردند و گاهي نيز خود را دوشادوش سربازان عراقي در مرز ايران مي يافتند و اين وضعيت تا سال 1987 ادامه داشت .
يکي از افسران ارتش آمريکا که به منطقه جنگي فرستاده شده بود ، نسبت به قدرداني عراقي ها از حضور وي مي نويسد : در ميدان نبرد ، علاوه بر آمريکاييها ، پرسنل نظامي کشورهاي ديگري همچون انگليس و فرانسه نيز حضور داشتند . ما بسيار مايل بوديم که از استراتژيها ، چگونگي نبرد و نيز لياقت و کارايي افسران عراقي ، اطلاع داشته باشيم .
آنها به تمام توصيه هاي ما نياز داشتند و به ما دستور داده شده بود که هر نوع اطلاعاتي را که آنان لازم داشتند در اختيارشان قرار دهيم . برخي از ما آمريکاييها گاهي وارد خاک ايران نيز مي شديم .

نقل از کتاب دعاوي ايران ( از انتشارات موسسه فرهنگي مطالعات و تحقيقات بين المللي ابرار معاصر تهران ) صفحه 71

نوشته شده توسط ناصر در 10:17 بعد از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه 29 شهریور1386

بدهکاريم ، خيلي هم بدهکاريم

                                                                         razmandeghan

هر وقت هوا ورمان داشت و خيال کرديم براي خودمان کسي شده ايم و يا تصور کرديم در جايي هستيم که اگر نبوديم شيرازه همه کارها از هم مي پاشيد ، بهتر است از پشت ميزمان بلند شويم ، از آسمان غرور و بي خبري پاي بر زمين تواضع بگذاريم و سري به گلزار شهداي شهرمان بزنيم و کسي بودن و کسي شدن را ، از قهرمانان واقعي بياموزيم .
بدمان نيايد ، اصلا يادمان باشد همين پستي که به آن مي نازيم ، محصول جانفشاني و رشادت قهرماناني است که جان شيرين خود را نثار کردند تا من و تو ، در اين بستر آرام ، به آرمان هاي بلندشان جامه ي عمل بپوشانيم .
آن وقت من و تو چه کرده ايم ؟ دو دستي به دنيا چسبيده ايم تا مبادا کسي از راه برسد و جايمان را تنگ کند . آنقدر سرگرم دنيا و دلمشغوليهايش شده ايم که اصلا يادمان رفته با دوستان شهيدمان در آن هنگامه ي خون و خطر چه پيماني بسته بوديم ؟
وقتي بعضي از نسل اولي ها ميثاقشان را به اين سادگي فراموش می کنند ، از نسل سومي و نسل چهارمي ها ديگر چه انتظاري است ؟
قطعه ي زير بخشي از وصيت نامه يک شهيد است :
اي برادر کجا مي روي ؟ کمي درنگ کن !
آيا با کمي گريه و يک فاتحه خواندن بر مزار من و امثال من
، مسئوليتي را که با رفتن خود ، بر دوشت گذاشته ايم از ياد خواهي برد ؟ يا نه ؟
ما نظاره مي کنيم که تو چه خواهي کرد با اين مسئوليت سنگين ؟ آن مسئوليت ، ادامه راه ماست .

يادمان بماند ، بدهکاريم . خيلي هم بدهکاريم .

نوشته شده توسط ناصر در 10:48 بعد از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 27 شهریور1386

حقايقي از جنگ تحميلي ( 2 )

حمله عراق به ايران و تحميل هشت سال جنگ و نقش پيداوپنهان ايالات متحده آمريکا درآن، يکي از موضوعات اصلي جنگ تحميلي است .پس از شکست حمله ي طبس ،آمريکا ضمن طراحي کودتا ،اقدام به تحريک عراق ،براي حمله به ايران نمود.
اعزام مکرر ومحرمانه ي برژينسکي ، مشاور امنيت ملي آمريکا به عراق قبل از سپتامبر 1980  يعني شروع جنگ عراق عليه جمهوري اسلامي ايران، بيانگر تلاش آمريکا براي تحريک صدام به آغاز اين جنگ هشت ساله است. برژينسکي در يکي از سفر هاي خود ضمن تجليل از عراق و صدام
( مشابه تجليل هاي کارتر از شاه ) از خليج فارس به عنوان خليج عربي نام برد واين همان برهه ي
زماني است که عراق بر مالکيت امارات بر جزاير سه گانه ي ايراني تاکيد ميکرد.
هدف ديگر آمريکا تضعيف ايران با کمک نيروي نظامي عراق در منطقه بود که تقويت نظامي عراق نيز در همين راستا تحليل ميشود.
حمايت هاي آمريکا از عراق ،فقط به جنبه ي نظامي محدود نميشود .اين حمايت علاوه بر جنبه ي نظامي جنبه هاي سياسي وديپلماتيک نيز دارد که به طور خلاصه عبارتند از:
جنگ رواني مداوم عليه ايران از طرق مختلف ،
کمکهاي تسليحاتي و مجهز کردن عراق به سلاحهاي کشتار جمعي به صورت مستقيم ياغيرمستقيم، کارشکني در متجاوز شناختن عراق ،
اسکورت شناورهاي کشورهاي عربي در خليج فارس که علاوه بر ايجاد بدبيني به ايران ، مانع امکان استفاده ايران از موقعيت طلايي خليج فارس مي شد ،
بلوکه کردن دارايي هاي ايران و مسدود نمودن حسابهاي بانکي و منع هرگونه مبادلات دلاري با ايران در سال 1361 يعني درست زماني که ماشين جنگي عراق از کار افتاده بود ،
حمله ي مستقيم به سکوهاي نفتي و درگيري با نيروي دريايي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و
ساقط کردن هواپيماي مسافربري ايران بر فراز خليج فارس و کشته شدن 274 ايراني بيگناه ، گوشه هايي از دخالت هاي آمريکا به نفع عراق ، در جنگ عليه ايران بوده است .

                                                                
نقل از کتاب دعاوي ايران (از انتشارات موسسه فرهنگي مطالعات وتحقيقات بين المللي ابرار معاصر تهران)

نوشته شده توسط ناصر در 8:56 بعد از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 27 شهریور1386

حقايقي از جنگ تحميلي عراق عليه ايران (1)

 

سه روز پس از شروع جنگ عراق با ايران ، طارق عزيز ، معاون نخست وزير عراق در تاريخ 25 سپتامبر 1980 به فرانسه رفت وبا والري ژيسکاردستن ، رييس جمهور فرانسه ديدار وگفتگو کرد. او در اين ديدار نسبت به پيروزي سريع در جنگ عليه ايران به مقامات فرانسوي اطمينان خاطر داد وحتي اين جنگ را يک گردش نظامي چند روزه خواند و گفت پس از چند روز ايران از عراق طلب بخشش خواهد کرد.
صدام حسين دو هدف عمده از اعزام طارق عزيز (نماينده مورد اعتماد خود)به فرانسه داشت .
هدف نخست اين بود که ، دربالاترين سطح از دريافت تسليحات فرانسه مطمئن باشد .
و دوم اينکه حمايت ديپلماتيک فرانسه را به دست آورد. پاسخ فرانسه نيز به هر دو مورد مثبت بود. اما اين خوشبيني ديري نپاييد وگردش چند روزه ي صدام حسين تبديل به جنگي عليه جمهوري اسلامي ايران شد که هشت سال به طول انجاميد.

نقل از کتاب دعاوي ايران (از انتشارات موسسه فرهنگي مطالعات وتحقيقات بين المللي ابرار معاصر تهران)صفحه 472                                                               

                                                              

نوشته شده توسط ناصر در 8:49 بعد از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 26 شهریور1386

به پيشواز هفته ي دفاع مقدس

 
آنان که در جبهه هاي نبرد خاکريزها را درنورديدند و صفوف دشمنان را درهم شکستند ،پيش ازآن ، از خاکريزهاي متعددي گذشته بودند .
آنان که بر چکاد قله هاي سرفراز غرب و صحراهاي تفتيده ي جنوب ، مردانه گام نهادند ، پيش از آن  رشته ي هزاران علقه و دلبستگي را گسسته بودند .
رشته هايي همچون شيفتگي دنيا و مافيها .
رشته هايي چون عشق به پدر ، مادر ، همسر ، فرزند و متاع دنيوي .
پيش از آن اشکهاي گرم مادر را ديدند و چشم پوشيدند .
گرمي دستان پدر را روي شانه هاي خود حس کردند ، اما دل بريدند .
نگاههاي پرسشگر کودکان دلبندشان را نيز ديدند اما اين نگاهها سر سوزني ، در عزمشان خلل وارد نساخت .
اينگونه بود که اينان صفوف دشمن را شکستند و خاکريزها را يکي پس از ديگري پشت سر نهادند .
يادشان بخير و راهشان پر رهرو
                                                                      
نوشته شده توسط ناصر در 11:16 بعد از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 4 شهریور1386

عیار درد

                                                         

اخيرا در سفري که به استان گيلان داشتم ، اين افتخار نصيبم شد که از نزديک با بيژن نوباوه وطن ، جانباز دفاع مقدس و خبرنگار با سابقه صدا و سيما آشنا شوم .
او که مدتي است با بيماري سختي دست و پنجه نرم مي کند ، با ايمان استوار ، وارستگي کم نظير و آرامش اعجاب انگيزش موجب شگفتي همگان شده بود . هر جا که نوباوه را مي ديدي ، عطر خوش معنويت مشام جانت را نوازش مي داد . اين خاصيت مردان خداست . و چه چيز جز خدايي شدن ، مقامي اينچنين به انسان مي بخشد ؟ جلسات سخنرانيش ، پر ازدحام ترين جلسات بود . نکاتي را در حوزه ي جامعه شناسي رسانه مطرح مي کرد که کمتر شنيده بوديم . جلسات پرسش و پاسخ او نيز که عموما به طرح ترفندهاي رسانه اي غرب مربوط مي شد ، پر استقبال بود .
يک روز به او گفتم : آقاي نوباوه تحليل شما از اوضاع سياسي دنيا و شرايط منطقه عالي بود ! نگاه نافذش را به نگاهم دوخت و در جواب ، عشق عميقش به ولايت را نيز ابراز کرد و گفت : همه ي چيزهايي که گفتم برگرفته از ديدگاه هاي آقا (رهبر معظم انقلاب) است .
در يکي از جلسات سخنراني در جمع بسيجيان بااشاره به تفکر مبارزه و مقاومت ،بخشي از بيانات رهبر فرزانه انقلاب اسلامي  را نيز نقل کرد . آنجا که فرمودند : قالب بسيج صرفا قالبي نيست که با چفيه و يونيفرم شناخته شود . قالب بسيج قالب مبارزه است . نوباوه گفت شهيد همت ، شهيد خرازي و شهيد باقري کارهاي بزرگي کردند . شرف ما در دوران دفاع مقدس ، حفظ تماميت ارضي بود اما در حال حاضر ، علاوه بر حفظ تماميت ارضي ، تماميت ايدئولوژي و تماميت علمي ما هم مطرح است . دانشمندان ما در حوزه هاي مختلف علمي نيز در همان سطح ، در حال مبارزه اند . اينک تفکر مبارزه در عرصه علمي جلوه کرده است . او گفت و گفت و گفت .... و چه عاشقانه گفت .
و من به چشم خود ديدم که نوباوه براي نوشاندن جرعه هاي آگاهي ، لحظه اي آرام نداشت .
با خود مي انديشم حالا ديگر نوباوه يک مفهوم است . و هر کس که مي خواهد بداند آستانه ي تحملش تا کجاست ؟ ، چقدر درد را مي شناسد ؟ و تا چه حد در برابر آن تاب مقاومت دارد ؟ بهتر است عيار درد را با معيار نوباوه بسنجد .
و باز با خود مي انديشم ، حالا ديگر نوباوه يک معناست ، معناي زندگي و گويي کمتر کسي است که به اندازه نوباوه از بودن ، لذت ببرد . او سرشار از حس زندگي است و شمعي را ميماند ، که ديگران را در پرتو نوراني شعله هايش به ميهماني نور مي برد و خود ذره ذره ....
خدايا ! شمع وجودش را فروزان نگهدار . آمين                             &n