پنجشنبه 31 مرداد1387
زاد روز " ابن سینا "
روز پزشک

حرفه پزشکی هیچ فایده ای که نداشته باشد ؛ لااقل به آدم یاد میدهد که در مقابل مصیبت دیگران خونسرد باشد !
پزشک جوان و وارسته ای را می شناسم که بعد از چند سال دکتر بازی ؛ گویا این فن شریف را نیاموخته است !
او انسان شریفی است . به سوگند بقراط نیز عمیقا و شدیدا اعتقاد دارد . اصلا اگر یک روز قسم بقراط نخورد ، شب ، خواب ندارد !
جالب اینکه ، برخلاف برخی از همتایانش وجدان بیداری دارد ، به همین خاطر گاهی وجدان درد میگیرد !
کاش اشتباه نمی کرد . همان اشتباه باعث شد ، نوزاد بیگناهی برای همیشه به عقب ماندگی ذهنی دچار شود .
میگویم : مرگت چیست ؟
چرا نمی توانی مثل آن پزشک بزرگوار ، با خونسردی برای بیمارت نوشداروی بعد از مرگ سهراب تجویز کنی ؟
آخر تو چه جور دکتری هستی که به این سادگی از کوره در می روی ؟
حالا که طوری نشده ، فقط یک کودک تا پایان عمر محکوم به عقب ماندگی ذهنی شده ، که چندان اهمیتی ندارد !
در این روزگار هردمبیل ، عقل و شعور بیشتر مایه دردسر است تا پیشرفت !.... ولابد اگر تو هم عقل داشتی ، هفت سال پیش این کفن سفید را به تن نمی کردی و اینقدر غصه این و آن را نمی خوردی ... چرا آدم باید غصه کودکی را بخورد که هفت سال پیش ، به دنبال یک اشتباه کوچک ! ... دچار عقب ماندگی ذهنی شده .... حالا اگر سالم بود و به مدرسه می رفت ، چه گلی به سرش می زدند ؟!..
**********************
یکم شهریور " روز پزشک " است .
این روز را به آن دسته از پزشکان شریف که به حرفه و بیمارخود احترام می گذارند ، تبریک می گویم .
ناصر طاهرکرد
سی و یکم مرداد ۱۳۸۷
یکشنبه 2 تیر1387
سینما . سینما . سینما
وایلدر و پرستویی
امروز دوم تیر ماه ، برابر با بیست و دوم ژوئن ، سالروز تولد دو نفر از آدمهای خاص و تاثیر گذار تاریخ سینما در دو جغرافیای متفاوت است .
۱ـ تولد بیلی وایلدر ، که ۱۰۲ سال پیش ( ۲۲ ژوئن۱۹۰۶) به دنیا آمد و ۶ سال پیش از دنیارفت .
۲ـ تولد پرویز پرستویی ، که ۵۳ سال پیش ( ۲ تیر ۱۳۳۴) به دنیا آمدوحالایکی از پرافتخارترین
بازیگران کشور ماست . 
نسبت بیلی وایلدر آمریکایی اتریشی تبار ، با پرویز پرستویی
ایرانی الاصل ، نسبت یک کارگردان به یک بازیگر است !!!
همین !
چند جمله در باره بیلی وایلدر :
بیلی وایلدر سینماگر آمریکایی اتریشی تبار ، از آن گروه کارگردان های مولفی ست که کارش را ابتدا با نویسندگی فیلمنامه آغاز کرد . او برای بسیاری از بزرگان سینمای آمریکا از جمله ارنست لوبیچ ، هاوارد هاکز و ... فیلمنامه نوشت و در سال ۱۹۴۲ با فیلم " بزرگ و کوچک " به دنیای کارگ
ردانان پا نهاد .
بیلی در سال ۱۹۴۴ با فیلم نوآورانه " غرامت مضاعف " نبوغ سینمایی خود را آشکار کرد . " غرامت مضاعف " که در ژانر " کمدی سیاه " عرضه شد ، به یکی از الگوهای همیشگی سینمای نوآور تبدیل ، و پایه گذار تحول در سینمای آن دوران شد . وایلدر در سال ۱۹۵۱ در فیلم " تکخال در آستین " یا " کارناوال بزرگ " به خبرنگار فاسدی پرداخت که فاجعه معدنچیان نیومکزیکو را به یک سیرک از رسانه های جمعی تبدیل می کند . این فیلم توانست جایزه جشنواره ونیز را نصیب او سازد .
۹ سال بعد ، وایلدر فیلم بیاد ماندنی " آپارتمان " را ساخت . آپارتمان فیلمی کنایی و تلخ در باره اختلافات زنان و مردان بود . این فیلم نیز تحسین منتقدان و از همه مهمتر ، تحسین داوران فستیوال جهانی اسکار را برانگیخت و دو جایزه اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را برای او به ارمغان آورد .

فیلمو گرافی بیلی وایلدر :
پنج قبر تا قاهره ـ سانست بلوار ـ بازداشتگاه شماره هفده ـ خارش هفت ساله ـ محاکمه ـ سابرینا ـ عشق در بعد از ظهر ـ روح سنت لوییس ـ یک . دو . سه ـ احمق مرا ببوس ـ ایرما خوشکله ـ زندگی خصوصی شرلوک هلمز ـ فدورا ـ صفحه اول ـ آوانتی ـ رفیق جون جونی و ......
یاد او و فیلم هایش بخیر
و چند جمله در باره پرویز پرستویی :
پرویز پرستویی بازیگریست که خیلی ها او را برترین بازیگر سینمای پس از انقلاب می دانند و یقینا اغراق هم نمی کنند . موفقیت او حاصل سالها تلاش پیگیرانه در تئاتر ، تلویزیون و سینما است . خیلی ها دوست دارند پرستویی را در فیلمی به کارگردانی یکی از استادان مسلم سینمای ایران ، مثل مهرجویی ، بیضایی ، تقوایی و .... ببینند .
پرستویی فعالیت های هنری اش را از سال ۱۳۴۸ در کاخ جوانان و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آغاز کرد . " دیار عاشقان " نخستین فیلم پرستویی بود که دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را در دومین جشنواره فیلم فجر به ارمغان آورد . بعد از دیار عاشقان ، پرستویی به حضور آرام و بی سرو صدای خود در سینما ادامه داد ، بدون اینکه شگفتی سینما دوستان را برانگیزد . اما این روند از سال ۱۳۷۴ دگرگون شد . در آن سال کسی مثل کمال تبریزی ، استعدادهای نهفته این بازیگر همدانی را کشف کرد و به او فرصت داد تا نقش اول فیلم " لیلی با من است " را ایفا کند . پرویز پرستویی گویی دوباره متولد شده بود .
دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد در جشنواره چهاردهم ، به خاطر فیلم " لیلی با من است " و سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد در جشنواره شانزدهم ، به خاطر فیلم " آژانس شیشه ای " به پرویز تعلق گرفت تا همه نگاه ها را به سوی او جلب کند . بازی اش در کمدی " مومیایی ۳ " گر چه موفقیت آثار پیشین او را تکرار نکرد ، اما تحسین همگان را در جشنواره هجدهم برانگیخت .
پرستویی خاطره خوشی از سال ۱۳۸۰ ندارد . چون در این سال ، " آب و آتش " و " موج مرده " چهره موفقی از او به جا نگذاشت . البته برای پرویز ، سال ۸۱ نیز دست کمی از سال ۸۰ نداشت . او در این سال ، فیلم نه چندان موفق " عزیزم من کوک نیستم " را بر پرده داشت بدون اینکه شایسته نامش باشد .
پرویز پرستویی در سال ۱۳۸۲ بار دیگر چشم ها را به سوی خود خ
یره کرد . بازی ماندگار و دوست داشتنی او در نقش " رضا مارمولک " در فیلم جسورانه " مارمولک " ( کمال تبریزی) سیمرغ بلورین ویژه هیات داوران جشنواره بیست و دوم فیلم فجر (۱۳۸۲) و تندیس بهترین بازیگر نقش اول مرد هشتمین جشن خانه سینما (شهریور ۸۳) را برای او به ارمغان آورد .
" بید مجنون " و " به نام پدر " از دیگر کارهای این بازیگر بزرگ هستند که در ۲ نوبت پیاپی ، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد را از فستیوال های بیست و سوم و بیست و چهارم فیلم فجر به همراه داشت .
در باره پدیده استثنایی سینمای ایران ، پرویز پرستویی سخن بسیار است . سایرگفتنی ها را به مجالی دیگر موکول میکنم .
ناصر طاهرکرد
دوم تیر ماه ۱۳۸۷
*********************
برگی از اندیشه ( ۹ )
" برگی از اندیشه " باز هم دستخوش تغییرشد ! سعی کردم طرح تازه ای براش بسازم .
پسرم جمشید دراجرای این طرح زحمت زیادی کشید . نتیجه زحمتش ، برام راضی کننده
بود . ازش ممنونم . امیدوارم فرم تازه ، نظرشما رو هم جلب کنه .
یکشنبه 19 خرداد1387
وطن پیمای وطن شناس
برافروزنده " آتش بدون دود " جاودانه شد .

دریغا تهی از تو ایران زمین ،
استاد نادر ابراهیمی ، بزرگ فرهنگمند عرصه ادب و هنر ، وطن پیمای وطن شناس ، آخرین سفر خویش را آغاز کرد ........
این ، بخشی از آگهی ترحیم پرکارترین نویسنده معاصر ایران ، به بهانه آخرین پروازش بود .
او فردا " دوشنبه " در قطعه هنرمندان بهشت زهرا آرام می گیرد ، تا حیات ابدی خود را پس از چهل سال تلاش پیگیر ادبی آغاز کند .
*********************
پایتخت ـ بهار هزار و سیصد و پانزده 
تهران چهاردهم فروردین هزارو سیصد و پانزده را خوب یه یاد دارد . آن روز کودکی متولد شد که نامش را نادر نهادند . این کودک قرار است بعدها ، در حوزه های متنوعی همچون نویسندگی رمان و داستان کوتاه ، نمایشنامه نویسی ، فیلمنامه نویسی ، پژوهش در زمینه های گوناگون ، کارگردانی سینما و تلویزیون ، فیلمسازی مستند و ساخت موسیقی فیلم به سرآمد دوران ، بدل شود . نامش را بی جهت ، نادر نگذاشته اند !
این کودک خوش آتیه ، در نوجوانی به صف سیاسیون می پیوندد . میگویند از ۱۳ سالگی به جرگه ی مبارزان سیاسی پیوست ، که حاصلش بارها دستگیری و بازجویی بود .
اولین نشانه های نبوغ :
نادر نوشتن را از ۱۶ سالگی آغاز کرد . مجموعه داستان " خانه ای برای شب " نام او را بر سر زبانها انداخت . در آن هنگام او ۲۷ ساله بود که تصمیم گرفت نخستین کتاب خود را به چاپ برساند . پس از " خانه ای برای شب " بیش از ۱۰۰ کتاب از او چاپ و منتشر شد که حاصل فعالیت ۴۰ ساله او در حوزه ادبیات است و تقریبا همه گونه ها ( داستان بلند و کوتاه ـ آثار ویژه کودکا
ن و نوجوانان ـ نمایشنامه ـ فیلمنامه ـ پژوهش و ... ) را شامل می شود .
رمان ۷ جلدی " آتش بدون دود " از یادگارهای ارزشمند اوست ، که رتبه ی نویسنده برگزیده ۲۰ سال ادبیات داستانی ایران را برای او به ارمغان آورد . ماجراهای این رمان که در میان قبایل ترکمن ، در شمال ایران میگذرد ، در اوایل دهه پنجاه ، دستمایه ساخت یک سریال پر بیننده ، به همین نام قرار گرفت . کارگردان این مجموعه کسی نبود جز نادر ابراهیمی ۳۹ ساله ، که حالا می خواست توان خود را در حوزه کارگردانی محک بزند . او البته ، پیش از این سریال ، فیلم سینمایی "صدای صحرا " را ساخته بود .
" آتش بدون دود "در سه بخش ساخته شد : بخش نخست" گالان و سولماز " که داستان اختلافها و رقابتهاي دو قبيله تركمن ا
ست. بخش دوم "درخت مقدس" كه در آن نسل جديد دو قبيله تركمن به اختلاف و درگيريهاي گذشته ادامه ميدهند و بخش سوم با نام "اتحاد بزرگ" تصويرگر آشتی قبایل و ازدواج افراد دو قبيله با يكديگر است.
نکته جالب : به فاصله کوتاهی پس از پخش سریال ، نام سولماز در بین خانواده های ایرانی همه گیر شد !
" آتش بدون دود " از هر جهت تجربه خوبی برای ابراهیمی بود . او کمی بعد ، دست به کار ساخت سریال " سفرهای دور و دراز هامی و کامی " شد . این سریال در ژانر کودک و نوجوان عرضه شد و ابراهیمی میخواست بگوید ، بچه ها در شرایط سخت می توانند تصمیم بگیرند و گلیم خود را از آب بکشند . *
افتخارها و ابتکارها :

جایزه نخست براتیسلاوا ، جایزه اول تعلیم و تربیت یونسکو ، جایزه کتاب برگزیده سال ایران و ...... از موفقیت های او است . همچنین ، تاسیس نخستین پژوهشگاه مردم نهاد " ایران شناسی " و راه اندازی موسسه " همگام با کودکان و نوجوانان " با همکاری همسرش ، از ابتکارات فرهنگی زنده یاد نادر ابراهیمی ست .
دیگر کارهای ایشان در زمینه نویسندگی و كارگردانی :
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
تا کتابهایش ورق می خورد ، یادش در دلها موج خواهد زد .
امیدوارم کتابهایش هیچگاه از ورق خوردن باز نایستد .
یادش گرامی ، نامش پاینده
دوستدار استاد
ناصر طاهرکرد
نوزدهم خـــــرداد ۱۳۸۷
*******************
* ـ به یاد دارم ، در زمان پخش این سریال ، همه هفته شرحی از ماجراهای هامی و کامی در قالب
مجله منتشر میشد . چند جلد از آنها را در آرشیو شخصی خود حفظ کرده ام .
نادر ابراهیمی در زمینه ادبیات بزرگسال کتابهای متعددی را به رشته تحریر درآورده است .
اسامی کتابها :
لطفا برای آشنایی بیشتر با کتب استاد ، روی ادامه مطلب کلیک کنید .
*********************
برگی از اندیشه ( ۸ )

ادامه مطلب
سه شنبه 14 خرداد1387
سر ّ دلبران
*********************

آن سفر کرده
که صد غافله دل
همره اوست .......
چهاردهم خرداد :
سالروز پرواز روح قدسی
و نفس مطمئنه .
یاد و نام امام خمینی ( رحمه الله علیه )
احیا گر انسان در قحط سال ایمان ، جاوید باد .
جمعه 10 خرداد1387
آشنایی با یک هنرمند بین المللی
|
****************
برگی از اندیشه ( ۷ )

ادامه مطلب
جمعه 3 خرداد1387
شما تشریف نداشتین !!
تقدیم به آنان که برای آزادسازی خرمشهر ، ازهمه چیز ، حتی بهاری ترین
روزهای عمر خود گذشتند .
اپیزود اول
چهارم آبان ۱۳۵۹ ــــ ساعت ۱۰ صبح
خرمشهر بعد از سی و پنج روز دفاع ، سقوط می کند . آخرین مدافعان با دلی خونین و تنی خسته عقب می نشینند و خود را با قایق به شرق کارون می رسانند . در آن سوی کارون ، بغض یکی از بچه ها می ترکد . به لب رودخانه می آید و رو به شهری که حالا دیگر زیر چکمه های دشمن قرار گرفته ، فریاد می کشد :
خرمشهر ، صدای منو می شنوی ؟ به بعثی ها بگو ما برمی گردیم . ما آزادت می کنیم .
و از آن روز ، غربت خرمشهر آغاز می شود .
******************
اپیزود دوم
سوم خرداد ۱۳۶۱ ـــ عملیات بیت المقدس
خونین شهر ، شهر خون آزاد شد ......
رزمنده ها وارد شهر می شوند ، شهری که تقریبا با خاک یکسان شده است . دشمن بسیاری از ساختمان های شهر را ویران کرده ، و تیرآهن ها را دور تادور شهر کاشته است تا مانع نفوذ رزمندگان ، از سمت آسمان شود . در این میان اما ، مسجد جامع همچنان پا بر جاست . گرچه بر پیکرش آثار خشم دشمن دیده می شود ، ولی جراحاتش را به یمن حضور رزمندگان فراموش کرده است . هر کسی که وارد خرمشهر می شود ، ابتدا سراغ مسجد جامع را می گیرد . در و دیوار مسجد ، بوسیدنی شده است . رزمنده ها در گوشه و کنار مسجد به نماز شکر ایستاده اند . جای خیلی ها خالیست ، برادران جهان آرا ، حسین فهمیده ، بهنام محمدی ،شریف قنوتی ، محمد بروجردی و خیلی های دیگر .

ایران یکپارچه خرمشهر شده است .
خرمشهر ، جمعیت : ۳۶ میلیون نفر
تمام قنادی ها ، در یک چشم برهم زدن خالی می شود . مردم دسته دسته شیرینی و گل پخش می کنند و با بوسه های شادی به هم تبریک میگویند .
سوم خرداد ۶۱ را به خاطر بسپارید .
امروز ، روز پایان غربت خرمشهر است .
******************
اپیزود سوم : کمی بعد از جنگ
وقتی آبها از آسیاب افتاد ! ....
وقتی آبها از آسیاب افتاد ، عده ای در فرودگاه مهرآباد از هواپیما پیاده شدند .

چمدان هاشان پر بود از پول و کارت های اعتباری ، و درون سامسونت برخی دیگر ، پر بود از پرونده ها و مدارک تحصیلی .
آنها که وجودشان را ( لابد برای مملکت !! ) از شر این جنگ حفظ کر
ده بودند،بعد از چند روز استراحت ، خیلی روشنفکرانه پرسیدند : چرا جنگیدید ؟!!!
بعضی ها که صدایشان بر اثر استنشاق گازهای شیمیایی در نمی آمد ، آهسته گفتند : ما نجنگیدیم ، ما دفاع کردیم .
بعضی دیگر که کس و کارشان را در جنگ از دست داده بودند ، گفتند : شما تشریف نداشتید ، یک عده آمده بودند خرمشهر ، و بهنام محمدی سیزده ساله سعی کرد آنها را بیرون کند ، اما نشد . غیرتش تحمل ماندن را نداشت ، رفت .
شما تشریف نداشتید ، هویزه و سوسنگرد را که گرفتند ، چه بلا ها که بر سر زنان و دختران بی پناه آوردند .
شما تشریف نداشتید ، شهرها را که بمباران می کردند ، بچه های کوچک زیر آوار می ماندند .
شما تشریف نداشتید ، ..............
....... ما دفاع کردیم .
......... و گفتگو با این جماعت بی درد چه بی حاصل بود ،
مانند بذری که بر بستر کویر بی آب بنشیند .
ناصر طاهرکرد
سوم خرداد ۱۳۸۷
دوشنبه 23 اردیبهشت1387
سفرنامه بهشت ( قسمت سوم )
سلام : یکصدو شصتمین پست وبلاگ من ، با عنوان " سفرنامه بهشت " را پیش رو دارید .
حماسه ساز و حماسه پرداز
یادمان شهید دکتر چمران را پس از دیداری مفصل ، به سوی مقصد بعدی ترک می کنیم .
پس از طی مسافتی کوتاه به جاده ی اصلی می رسیم . این جاده ، از چپ به سوسنگرد و از راست به تنگه ی چزابه و بستان می رسد . تنگه ی چزابه برای من یادآور دو نام بزرگ است : شهید حاج حسن شوکت پور * (۱) و زنده یاد رسول ملاقلی پور .
بعید است فیلم " سفر به چزابه " ملاقلی پور را ندیده باشید . ملاقلی پور گفته بود ، این فیلم را به منظور ادای دین به شهید شوکت پور ساخته است . رسول سینمای ایران ، که روزگاری خود را جامانده از کاروان شهدا می دانست ، تا آنجا که در رمق داشت ، در شناساندن راه ، نام و آرمان شهدا کوشید و لحظه ای از تلاش باز نایستاد .
اما اکنون ، حماسه ساز و حماسه پرداز ، دوباره در کنار همند و خاطرات ناب سالیان دفاع مقدس را مزمزه می کنند .
کسی چه میداند ، اگر ارتباط ما زمینی ها با جهان آخرت و عوالم غیب میسر می شد ، شاید می توانستیم خبرهای تازه ای از جدیدترین فیلم رسول ملاقلی پور در بهشت دریافت کنیم ! در این صورت شک نکنید که رسول ، آنجا هم در ژانر دفاع مقدس فیلم میساخت ! ، البته بدون دردسرهای رایج در سینمای بحران زده ی ایران ! تازه ، کلی هنرمند و بازیگر و متخصص سینما هم دور و بر او جمعند و جمعشان حسابی جمع است .
یادشان بخیر .
کجا بودیم ؟ ..... ، سه راهی دهلاویه .
نگاهم را از روی تابلوی تنگه ی چزابه به سمت سوسنگرد می چرخانم و حرکت می کنم. تصمیم می گیریم ابتدا سری به سوسنگرد بزنیم و بعد از آن به دیدار هویزه برویم .بازدید از تنگه چزابه و بستان را هم به فرصتی دیگر موکول می کنیم .
**************
۷ - سوسنگرد ششم فروردین ۱۳۸۷
سوسنگرد یکی از سه شهر دشت آزادگان ، با آب و هوایی گرم و خشک است . این شهر نیز تلخی های اسارت را چشیده است . مردم سوسنگرد یکی از تانکهای
دشمن را که دیوانه وار تا بازار شهر پیشروی کرده بود ، در همان میانه ی بازار ، به یادگار نگهداشته اند ، تا جنگ و تلخ کامی هایش را همواره به یاد داشته باشند . این غول آهنی ، از منظری دیگر ، البته یک جاذبه ی گردشگری نیز محسوب می شود . کمی آنطرف تر ، نگاهمان به یک منبع آب ، بر فراز ۲۰ متری زمین گره می خورد . جای سالمی روی آن نمانده ، اما با این همه زخم ، و به رغم تشنگی جانسوزش ، همچنان پابرجاست !
در شهر گشتی کوتاه می زنیم .
هنوز هم میتوان آثار جنگ را در گوشه و کنار شهر دید . اما سوسنگرد ، شهر " خوش زخمی " ست . تلاش و همت مردمان این دیار ، بسیاری از زخم های جنگ را درمان کرده است ، ولی درمان برخی از جراحات ، که عمیق تر است ، زمان زیادی می طلبد .
میدان های سوسنگرد ، هر یک به تنهایی ، نمایشگاهی از پایداری و استقامت است . در همه ی میادین ، بدون استثناء ، نمادهای مقاومت و پیروزی ، مشاهده می شود .


این سمبل ها می خواهند ، تو یک چیز را از یاد نبری :
ما برای ادای تکلیف جنگیدیم . * (۲)
دیوارهای شهر از تصاویر شهدا زینت گرفته است ، بویژه شهدای زن . می گویند در آن روزها ، زنان دلاور سوسنگرد نیز در کنار مردانشان به دفاع ایستادند و خیلی هاشان به شهادت رسیدند . آمار شهدای زن سوسنگرد ، که در رزم رو در رو شرکت داشته اند ، قابل توجه است .


پس از ساعتی گشت و گذار و قدری خرید ، سوسنگرد و مردم مهربانش را به خاطره می سپاریم و راه هویزه را در پیش می گیریم .
خداحافظ سوسنگرد و سلام هویزه ی مظلوم
پی نوشت :
* (۱) - شهید حاج حسن شوکت پور ، فرمانده پشتیبانی نیروی زمینی سپاه ( در دوران دفاع مقدس ) بود که ابتدا به شرف جانبازی نایل شد و پس از چند سال تحمل رنج ( ضایعه ی نخاعی ) به شهادت رسید .او اکنون در گلزار شهدای زادگاه خود درجزین ، از توابع شهرستان مهدیشهر آرمیده است .
* (۲)- از بیانات حضرت امام خمینی رحمه الله علیه .
*****************
۸- هویزه ، ساعتی بعد
هویزه در جنوب غربی سوسنگرد قرار دارد ، با مردمانی از نژاد آریایی و سامی که به زبان فارسی و عربی صحبت می کنند .
هر نقطه از خوزستان یاد آور یک نام است . وقتی نام هویزه را می شنوی ، بی اختیار چهره ی شهید علم الهدی در ذهنت نقش می بندد .
۲۷ دی ماه ۱۳۵۹ بود .
محمد حسین علم الهدی و یارانش در نزدیکیهای همین شهر ، به محاصره ی کامل تانک های دشمن در آمدند . آنها در اوج مظلومیت ایستادند ، تا پرواز با قامت های افراشته را به تصویر بکشند . دشمن حتی به پیکرهایشان نیز رحم نکرد .
در سرمای آن روز زمستانی ، بدن های مطهرشان در زیر تانک ها ...........
می گویند هویزه هنوز ۱۴۶ شهید " لشکر زرهی قزوین " را در سینه نگاهداشته است .
از بی رحمی و قساوت دشمن ، زیاد شنیده بودیم ، اما وقتی هویزه از دست رفت ، آنچه را که شنیده بودیم ، باور کردیم . اگر به دقت گوش بسپاری ، شاید بتوانی التماس های زنان و دختران بی پناه هویزه را ، از پس سالهای دور ، و از آنسوی خرابه های شهر بشنوی . در این حال ، با دردی که بر قلبت چنگ می زند چه می کنی ؟
هویزه بعد از گذشت سالها ، هنوز گرد و غبار جنگ را از سر و روی خود نتکانده است . داغ هویزه بوی تازگی می دهد . گویی همین دیروز بود .
..... خاک تبدار هویزه می داند ، معنای باران فاجعه را
آن هنگام که
خون گرم مردترین مردان روزگار
بر بسترش جاری شد .....
یادشان سبز .
از هویزه که خارج شوی ، یک جاده ی باریک و طولانی ، در دل صحرایی بی آب و علف ، تو را تا دروازه های طلائیه هدایت می کند . تصمیم می گیریم از همان جاده به طلائیه برویم . اما تا چشم کار می کند ، بیابان است و بس . تابلویی هم نیست تا باقیمانده ی راه را نشانمان دهد . تقریبا ۲۵ کیلومتر از مسافت را طی می کنیم و سر راهمان به یکی از یگان های ارتش می رسیم . احساس تشنگی می کنم . از سرباز نگهبان می پرسم : تا طلائیه چقدر مونده ؟
جواب میدهد : هفتاد کیلومتر .
به اندازه ی کافی بنزین ندارم . نکند وسط راه بنزینمان تمام شود ؟ توی این بیابان ، فریاد رسی پیدا نمی شود . یاد فیلمهایی می افتم که آدمهایش در کویر لم یزرع گرفتار شده اند ! ماکه نمی خواهیم چنین اتفاقی برایمان بیفتد ! خب پس چکار کنیم ؟ معلوم است ، برگردیم .
بله بهتر است از همین راه که آمده ایم ، برگردیم و خود را به هویزه و سپس اهواز برسانیم .
مقصد بعدی ، خرمشهر است .
*********
چهارمین و آخرین قسمت از " سفرنامه بهشت " را در روزهای آتی تقدیمتان خواهم کرد .
امیدوارم بپسندید .
دوشنبه 16 اردیبهشت1387
فیلمساز ناراضی !
مردی که زیاد می دانست
ششم ماه مه ، برابر با هفدهم اردیبهشت ، سالروز تولد اورسن ولز نابغه ی سینمای هالیوود است .
۹۳سال پیش در چنین روزی ، گوینده ، بازیگر ، سناریست ، کارگردان ، تهیه کننده و نابغه ی سینمای آمریکا پا به عرصه ی وجود گذاشت . 
|
پدرش ریچارد ولز صاحب چندین كارخانه
واگن سازی و مادرش پیانیست، علاقه مند به فعالیت های اجتماعی و از طرفداران و فعالان حق رأی زنان بود. والدین اورسن تمایل داشتند كه مرتب به نقاط مختلف جهان سفر كنند، با افراد مشهور ارتباط داشته باشند و دیگران آن ها را اشخاصی برجسته بدانند ! آن ها به برادربزرگ اورسن، دیكی ولز
فشار زیادی وارد می كردند ، چرا كه
می خواستند اودر آینده شخصیتی مهم
و معروف شود ، اما از آنجا که او
نمی توانست انتظارات والدین خود را
برآورده كند ، سرانجام كارش به
بیمارستان روانی كشیده شد.
اورسن در سال ۱۹۱۸و در سه سالگی برای اولین بار در اپرای شیكاگو روی صحنه ظاهر شد. مادرش به او خواندن آثار شكسپیر و نواختن پیانو را آموخت اما سرنوشت چندان با او سازگار نبود و هنگامی كه اورسن تنها نه سال داشت ، درپی یک بیماری سخت درگذشت . |
ولز در سن 25سالگی با ساختن " همشهری کین " تعریف تازه ای از قابلیت ها و ظرفیت های سینما ارائه داد ، که تاثیر عمیقی بر فیلمسازان نسل های بعد گذاشت .
او پیش از موفقیت در سینما ، در عرصه ی تئاتر و رادیو نیز شهرت قابل توجهی به دست آورده بود.
در طول سالهای ۱۹۳۶تا ۱۹۴۷در بیش از صد درام رادیویی ، به عنوان نویسنده ، بازیگر و كارگردان حضور یافت و نبوغ منحصر به فرد خود را به رخ کشید .
نبوغ اورسن ولز با چارچوب های محافظه کارانه ی سینمای هالیوود همخوانی نداشت ، در نتیجه اغلب فیلمهای خود را به سختی می ساخت . به همین سبب او را فیلمساز ناراضی نیز لقب داده اند .
|
|
اورسن ۷۰ سال زندگی کرد و سرانجام در سال ۱۹۸۵ روی در نقاب خاک کشید .
یادش گرامی .
هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۷
**********
ممنونم از خواهرم ، که مطلب زیر رو همین امروز ، به بهانه ی بزرگداشت اورسن ولز فرستاد .
اونو به پست " فیلمساز ناراضی " اضافه میکنم . هجدهم اردیبهشت ۸۷
*****
یک شنبه 30 اکتبر ۱۹۳۷- ساعت 8شب
رادیو :
می دانید بچه هایتان کجا هستند ؟
آن شب ، مردم امریکا با شنیدن این جمله ، گوشها یشان تیز شد .
وقتی فهمیدند مریخی ها به کره زمین حمله کرده اند ، وحشت زده به خیابانها ریختند . ترافیک سنگینی ایجاد شد وسیستم های مخابراتی به هم ریخت .
عده ای هم کنار خیابان ایستادند و به آسمان نگاه کردند ، تا شاید بتوانند قسمتی از نبرد میان سیاره ای را ببینند !
اما نبردی در کار نبود ، چون هنرمند 22 ساله ، اورسن ولز با اقتباس از رمان معروف "جنگ دنیاها" این نمایش رادیویی را پخش کرده بود . اجرای او به قدری حرفه ای وباور پذیر بود که شنوندگان رادیو راحیرت زده کرد !
***********
این هم یادداشت مهرگان در باره ی " همشهری کین " :
از لطف ایشان بخاطر ارسال این مطلب ، و از محبت شما بخاطر مطالعه ی آن متشکرم .
۲۷ اردیبشت ۱۳۸۷
همشهری کین در زمان خودش شکست تجاری خورد : "ویلیام راندولف هرست" که در آن زمان سلطان مطبوعات آمریکا به شمارمی رفت ، این فیلم را تصویر سازی از زندگی خودش قلمداد کرد و از آنجا که شخصیتی که از کین ارائه می شد چندان دلچسب نبود ، به مخالفتی گسترده با فیلم پرداخت . ویلیام هرست مصمم شد که با استفاده از قدرت خود جلوی توزیع فیلم را بگیرد . همشهری کین دارای تکنیک ، ساختار و روایتی بدیع و نو بود ، اما فروش خوبی نداشت . علت شکست تجاری فیلم ، علاوه بر مداخله های هرست در تبلیغ و پخش آن ، در طبیعت تجربی فیلم بود که برای تماشاگران آن زمان چندان قابل درک نبود .
پایان
شنبه 14 اردیبهشت1387
در تکریم بردباری
دریا و من

دریا و من چقدر شبیهیم
گرچه باز،من سخت بی قرارم واو بی قرار نیست
با اوچه خوب می شود از درد خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگار نیست
امشب ولی هوای جنون موج می زند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش
ببین !
دریا هم اینچنین که منم ، بردبار نیست
چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۷
یکشنبه 8 اردیبهشت1387
سفرنامه بهشت ( قسمت دوم )
سفرنامه بهشت
سلام
از روزي که قسمت اول " سفرنامه بهشت " رو نوشتم مدت نسبتا زيادي مي گذره .
قول داده بودم وقفه اي بين بخش هاي سفرنامه پيش نياد ، که متاسفانه پيش اومد !
قبل از اينکه ادامه ي ماجرا رو تقديمتون کنم ، وظيفه دارم از همه ي دوستان ، بويژه مهرگان ( شكلات داغ ) ـ که با بي صبري ، ادامه ي اين پست رو انتظار کشيد و يک بار هم تذکر آيين نامه اي فرستاد ـ و همه ي هم لينکي هاي عزيز، از جمله رضا صفري ( موسسه پويان )، علي ( ساواشي) ، سميه و عاطفه ( يادداشت هاي گم شده ) ، سيد (پيامبراعظم )، حسين متوليان (يه غريب بي نشون ) ، استاد خوبم احسان مهديان (هجووووووم ) ، آقاسيد ( برگ سبزي تحفه ي درويش ) ، رويا (هيچكس تنهاييم را حس نكرد ) ، شايان ( هفت آسمون ) ،عباس ( من و ناگفته هام ) ، محمد حسين ( پيشاهنگ ) ، مرضيه ( پرواز در آسمان خيال ) ، يك دوست ناشناس ( عزرائيل فرشته ي مقرب خدا ) ، جاويد ( من ها) ، مصطفي (شاهرود بوستاني در كوير )، ام . جي اچ ( دنياي من ) ، حسين نورانيان ، محمد رضا ( طلبه اي از مشهد الرضا ) و مونا ( هميشه يكي بود و يكي نبود) ، که با کامنت هاي محبت آميزشون شرمسارم کردند ، پوزش بخوام .
اما ادامه ي ماجرا :
۴- شوش ( پايتخت ۲۴۰۰ ساله ) پنجم فروردین ۱۳۸۷
پس از بدرود با يادمان فتح المبين در تپه هاي غرب شوش ، راه اهواز را در پيش مي گيريم ، راهي که البته از ميان شوش مي گذرد .
شوش از شهرهاي قهرمان و تاريخي استان خوزستان است که حضور نامبارک دشمن را چند صباحي در نزديکي خود تحمل کرد ، اما پس از عمليات فتح المبين ، نفس راحتي کشيد .
نمي دانم ، دشمن از اينکه توانسته بود خود را به ديوارهاي اولين خاستگاه شهرنشيني و يکجانشيني ايران برساند چه احساسي داشت ؟
چه کسي باور مي کرد شهري که ۲۴۰۰ سال مرکز و پايتخت دو امپراتوري بزرگ و متمدن دنياي باستان ، ايلام و هخامنشي بود ، روزگاري در ديد و تير مستقيم دشمن قرار گيرد ؟
بگذريم ...... گذشت آنزماني که آن سان گذشت .
از يادمان فتح المبين تا شوش راه زيادي نيست ، شايد ۱۵ دقيقه . با عبور از يک بيشه ي انبوه و گذر از فراز رود کرخه به شوش مي رسيم .
حيف است پايت به شوش برسد ، اما به زيارت دانيال نبي نروي . در هر جاي شوش که باشي ، گنبد سفيد آرامگاه حضرت دانيال با آن شکل منحصر به فردش تو را به سوي خود مي خواند .
کاش مي توانستيم تپه ي آکروپل ، تپه ي آپادانا ، شهر شامي ، کاخ شائور و معبد چغازنبيل( قديمي ترين و بزرگترين بناي خشتي ، آجري جهان ) را هم ببينيم . اما وقت ما کوتاه و ... خرما بر نخيل !!*
توقف ما در شوش کوتاه است ، به اندازه ي يک زيارت و ثبت چند عکس .
راستي ! تا يادم نرفته ، اين را هم بگويم ؛ ماموران راهنمايي و رانندگي شوش برخورد متين و مودبانه اي دارند ، به گونه اي که برايم خاطره مي شود . البته از مردم شهري با قدمت چند هزار ساله ، جزاين انتظار نمي رود .
عقربه هاي ساعت ۴ بعدازظهر را نشان مي دهد .حالا ديگر وقت خداحافظي با شوش است .
* شکل دستکاري شده ي ضرب المثل دست ما کوتاه و خرما بر نخیل !!
******************
۵ - اهواز ( غروب همان روز )
یادآوری : بخش مربوط به اهواز رو توی پرانتز می نویسم ، چون تناسبی با نام سفرنامه نداره ! برای همین اسمشو می زارم درد دل !
( همزمان با غروب آفتاب به اهواز مي رسيم .
همه خسته ايم . در دل خدا خدا مي کنم براي يافتن اقامتگاه ، دچار مشکل نشويم .
اما چه خيال باطلي ! اهواز گردي ما تازه شروع شده است !
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل !
همينقدر بگويم که ستاد اسکان مسافران نوروزي آموزش و پرورش اهواز عليرغم همه ي پيش بيني ها و زحمت ها (از حق نبايد گذشت )، خاطره ي خوشي براي ما باقي نمي گذارد !
اگر يک کروکي پيچ در پيچ بدهند دستتان و شما را وادار کنند از غروب آفتاب تا نيمه هاي شب ، خيابان هاي اهواز را گز کنيد تا اقامتگاه مورد نظر را پيدا كنيد ، اما دست آخر بهتان بگويند دير رسيديد ، اتاق نداريم ، شما ناراحت نمي شويد ؟ آنهم بابت اتاقي كه هزينه اش را پرداخت كرده ايد .
سرتان را درد نياورم ، بد قولي ستاد اسکان از يک طرف و فرهنگ رانندگي رايج در خيابانهاي اهواز هم از طرف ديگر ، همه دست به دست هم داده اند تا فاتحه ي اعصابمان را بخوانند .
خودمانيم , اهواز شناسي هم عالمي دارد , آنهم براي آدمي مثل من ، که از مادر , نوستالژيست به دنيا آمده است ! خاطرات شيرين سالهاي دفاع مقدس در تلخي اين لحظه ها نيز دست از سرم بر نمي دارند !!
بوق هاي پي در پي ، تيک آف ، حرکت مارپيچ وسرعت غيرمجاز ، نمونه هايي از هنرنمايي رانندگان است ، به گونه اي که مرا نيز به مقابله ي به مثل واميدارد !! ( اين را نشنيده بگيريد !)
آماري در دست ندارم ، اما گمان مي کنم راهنمايي و رانندگي اهواز درآمد بالايي داشته باشد !
القصه ... گفته اند عاقبت جوينده يابنده است .
بچه ها که در سفرهاي صد در صد تفريحي , به کمتر از آپارتمان رضايت نمي دهند ، به محض رسيدن به محل اسکان ، روي موکت ولو مي شوند و پس از چند لحظه به خواب عميقي فرو مي روند.خيلي خسته اند .
فردا روز پر ماجرايي ست . ديدار از دهلاويه , سوسنگرد , هويزه و اگر مجالي دست داد , طلاييه جزو برنامه هاي فرداست . بايد به اندازه ي کافي استراحت کنيم . )
********************
۶ - دهلاويه ( يادمان شهيد دکتر مصطفي چمران ) ششم فروردین ۱۳۸۷
دهلاويه يک روستاي کوچک در شمال غربي سوسنگرد و در کنار جاده ي بستان است که تا پيش از جنگ کمتر کسي نامش را شنيده بود ، اما حالا هزاران زائر دارد .
همه ساله هزاران زائر به دهلاويه مي آيند تا عروج گاه کسي را نظاره کنند ، که در وجودش فقط "خدا بود و ديگر هيچ نبود " (*۱)
کسي که زيبايي را انعکاس خدا مي دانست و به آن عشق مي ورزيد .
کسي که خود شناسي اش حد اعلاي خداشناسي را به ارمغان آورده بود .
کسي که تا عاليترين درجات علمي پيش رفت و به والاترين درجات در پيشگاه خدا رسيد .
از تپه هاي "برکلي کاليفرنيا " تا " تپه هاي جنوب لبنان " و از " تپه هاي الله اکبر" تا " دهلاويه "و از آنجا تا "ملکوت اعلي "، راه درازي ست ، اما چمران اين راه را با پاي دل پيمود .
او راه آسمان را نه در " ناسا " (*۲) که در همين روستاي کوچک جست و بي درنگ راهي شد .
... حالا ، در همان جايگاهي که او پرواز آخرينش را آغاز کرد ، بناي سنگي زيبايي استوار شده است .
اين بنا از دور ، مکعب مستطيلي را مي ماند ، که بر فراز آن ، برجي به بلنداي ۱۰ متر خودنمايي مي کند . پايه هاي اين برج در طبقه ي زيرين بنا , قتلگاه شهيد چمران را در بر گرفته است .
جدار داخلي ديوارهاي برج ، کاشي نوشته هاي زيبايي دارد ، در يک سو پيام امام خميني






آثار او از شرق تا جزایر ژاپن ، از شمال تا جزایر شمالی فنلاند در قطب و از غرب تا غربی ترین نقطه امریکا و به طور کلی در بیش از ۴۰ کشور دنیا پراکنده هستند. 

